اولین جلسه از «سلسله جلسات مَصیر دو مکتب» با موضوع «بررسی نسبت مکتب سیاسی-اجتماعی علامه طباطبایی (رض) با مکتب امام خمینی (ره) و انقلاب اسلامی» با ارائه آقای مجتبی قادری، «عضو هسته منظومه فکری علامه طباطبایی (رض)» برگزار شد. در این نشست، وی ضمن رد قاطعانه شبهات مربوط به تقابل یا کدورت میان این دو شخصیت، بر نقش بنیادین علامه طباطبایی در ارائه "فلسفه اجتماعی اسلام" و پیریزی پایگاه فکری تهاجمی برای حکومت دینی، پیش از طرح عمومی نظریه ولایت فقیه توسط امام خمینی (ره)، تاکید کرد.
آقای مجتبی قادری در تشریح این نسبت، ابتدا به نقد «رویکرد شبههمحور» پرداخت. وی با تاکید بر اینکه جنس مسائل تاریخی «ظنی» (تکیهگاه آن گمان و حدس است) میباشد، توضیح داد که صرف پاسخگویی به تکتک شبهات تاریخی گرچه لازم است ولی کافی نیست، چرا که همواره امکان طرح موارد جدید وجود خواهد داشت. ایشان بر ضرورت دستیابی به یک «منطق کلان» و «دستگاه تحلیلی» برای فهم درست این رابطه تاکید کرد. وی تاکید کرد که این دو بزرگوار نهتنها تقابلی نداشتند، بلکه بر مبنای یک «تقسیم کار نانوشته» عمل میکردند. ایشان برای نمونه، روایتهایی نظیر جمله منسوب به علامه که «اولین شهید این انقلاب، اسلام بود» را به دلیل تناقضات آشکار تاریخی در نسخههای مختلف (مانند تفاوت زمانی در روایت آقای نصر و ماجرای شهادت شهید قدوسی) «تولیدی-تحریفی» خواند و همچنین ادعای وجود کدورت علمی امام نسبت به علامه را «سخیف» توصیف کرد.
آقای قادری در بخش اصلی تحلیل خود، فراتر از رفع شبهات تاریخی، به تبیین نقش ایجابی و کنشگری متناسب با «سنخ و شاکله» علامه طباطبایی پرداخت. وی توضیح داد که برای فهم این نسبت، باید به «نقطه اوجی» در زندگی علامه توجه کرد که در یک «نقطه بزنگاه» مهم تاریخی رخ داده است. این پژوهشگر اندیشه علامه، این بزنگاه را شرایط پیچیده اجتماعی-سیاسی آن دوران معرفی کرد؛ دورانی که سه جریان اصلیِ حکومت پهلوی (که به دنبال خروج مرجعیت از ایران بود)، جریانات مارکسیستی (که فضای دانشگاه را قبضه کرده بودند) و نیروهای لیبرال داخلی در حال شکل دادن به فضای جامعه بودند.
بخش اصلی تحلیل قادری بر نقش ایجابی علامه در پیریزی فکری حکومت اسلامی متمرکز بود. وی توضیح داد که در بزنگاه تاریخی پس از رحلت آیتالله بروجردی (۱۳۴۰) و در پاسخ به بحران «مرجعیت دین»، علامه طباطبایی در کتاب «بحثی درباره مرجعیت و روحانیت»، پاسخی منحصربهفرد ارائه داد. در حالی که دیگران بر اصلاح نهاد مرجعیت یا اصلاح فرهنگی حوزه تاکید داشتند، علامه در دو مقاله «ولایت و زعامت» و «مرجعیت و تقلید» راهحل را در «اصلاح سیاسی» و تشکیل «حکومت ولایی و اسلامی» دانست.
این پژوهشگر اندیشه علامه طباطبایی (رض) تاکید کرد که این مقالات، که هفت سال پیش از دروس ولایت فقیه امام در نجف نوشته شد، «فلسفه اجتماعی اسلام» را برای حکومت تبیین میکرد. برهان علامه این بود که حکومت امری فطری و مساوی با اقامه دین است و چون وظیفه حاکم، اجرای قوانین ثابت و وضع قوانین متغیر است، پس حاکم باید آگاهترین فرد به این دو، یعنی دارای «ملکه اجتهاد» و «فقاهت» باشد. قادری در پایان نتیجه گرفت که تفاوت امام و علامه در «مبنا» نبود، بلکه در «راهبرد» بود؛ مرحوم امام بار «سیاسی» نهضت و مرحوم علامه بار «فرهنگی» و بلندمدت آن را بر دوش کشیدند و این دو اندیشمند، مکمل یکدیگر در بنای انقلاب اسلامی بودند.











































