رادیکالیسیمی بر ضد زندگی
رادیکالیسیمی بر ضد زندگی

درست 3 سال قبل و تقریباً در همین ایام بود که اپوزیسیون وعده سقوط نظام را مطرح کرد. اکنون فرصت خوبی است که به آنچه رقم خورده است بیشتر فکر کنیم. اینکه چرا و چگونه چنین تلاش‌هایی از جانب اپوزیسیون با شکست همراه شد. برای فهم این مسئله، فعالیت‌ها و سیاست‌های رسانه‌ای اپوزیسیون در قبال اعتراضات تحلیل شده و با تمرکز ویژه بر ویدئوهای ارسالیِ معترضان و شیوه‌ی بازنمایی آن‌ها، به تأثیرات مخرب این ویدئوها و نقششان در این شکست پرداخته شده است.

مقدمه

درست ۳ سال قبل و تقریباً در همین ایام بود که اپوزیسیون وعده سقوط نظام را مطرح کرد. از آن وعده تا به امروز بیش از ۳ سال گذشته و ممکن بودن آن شکل از براندازی بیش از پیش زیر سوال رفته است. اما اکنون که مدتی از آن ماجراها گذشته و از آن هیجانات فاصله گرفته‌ایم، فرصت خوبی است که به آنچه رقم خورده است بیشتر فکر کنیم. اینکه چرا و چگونه چنین تلاش‌هایی از جانب اپوزیسیون با شکست همراه شد. برای فهم این مسئله، فعالیت‌ها و سیاست‌های رسانه‌ای اپوزیسیون در قبال اعتراضات تحلیل شده و با تمرکز ویژه بر ویدئوهای ارسالیِ معترضان و شیوه‌ی بازنمایی آن‌ها، به تأثیرات مخرب این ویدئوها و نقششان در این شکست پرداخته شده است.

اولویت تصویر بر متن

در ابتدا اگر به صفحه‌های اینستاگرامی یا کانال‌های تلگرامی این رسانه‌ها نگاهی دوباره بیندازیم می‌بینیم که تاکید عمده این رسانه‌ها حتی در بستری مانند تلگرام نیز پخش تصاویر، ویدئو و کلیپ بوده است و کمتر از متن و گزارش مکتوب استفاده شده است. در اینستاگرام نیز متن‌ها حداقلی است و کپشن پست‌ها نیز بسیار کم است. اما چرا به متن تا این حد بی‌توجهی شده است؟ آیا همین که بگویم دیگر کسی حوصله خواندن متن ندارد کافی است؟ یا آنکه دلایل دیگری نیز پشت این بی‌توجهی قرار دارد. یکی از دلایلی که در ادامه نیز می‌توان برای آن موئیدات دیگری پیدا کرد این است که متن سویه‌های هیجانی کمتری دارد و سرو کله زدن با متن حتی اگر سراسر با واژگان احساسی پر شده باشد، قدرت برانگیختن احساسات و هیجانات در یک لحظه را آنچنانی که یک ویدئو دارد را ندارد. در حقیقت اگر هدف برانگیختن احساسات و هیجانات به شکل فورانی و آنی باشد تصاویر به مراتب سریع تر و قدرتمند تر عمل می کنند. اما آیا هدف همین برانگیختگی احساسی بوده است؟

تحلیل ویدئوها

الف) استرس و هیجان
حال به سراغ ویدئوها می‌رویم. ویدئوها عموماً گروه‌های معترضی را نشان می‌دهند که در نقاط گوناگون شهر در حال شعار دادن هستند. بسته به اینکه فرد ضبط کننده ویدئو در چه نقطه‌ای از شهر باشد استرس و هیجان کار او متفاوت است. استرس و هیجان کار فردی که از پنجره یا پشت بام خانه ویدئو می فرستد به وضوح با فردی که در خیابان و در نزدیکی مأموران یا معترضین فیلم گرفته است یکسان نیست. استرس و هیجان تصاویر نزدیک به درگیری به مراتب بیشتر و بالاتر از تصاویر شعار گفتن از بالای پشت بام هستند. این استرس خود را در لرزش دوربین، سرعت حرکت دوربین، هیجان و استرس گوینده و مدت زمانی که دوربین بر روی یک سوژه متمرکز می شود، نشان می‌دهد.
ب) الگوهای تکرار‌شونده
علاوه بر نکته بالا چند الگو مدام تکرار می‌شوند. نخست اینکه در عمده ویدئوها فرد تصویربردار در حال صحبت کردن است و با صدایش آنچه خود یا دیگران انجام می‌دهند را به نوعی تفسیر می‌کند. عمده آنچه که در این ویدئوها گفته می‌شود جملاتی هیجان انگیز، حماسی همراه با عباراتی است که در آن اعلام نفرت و انزجار وجود دارد. به بیان ساده تر در اکثر موارد گوینده یا در حال شاخ و شانه کشیدن است یا در حال فحاشی و ابراز تنفر. البته بخشی دیگر از ویدئوها که مربوط به ثبت لحظات درگیری است با ناله و جیغ و فریاد نیز همراه است و به نوعی با این کار خبر از یک فاجعه انسانی وحشتناک می‌دهد. این الگوی دوگانه یعنی رجزخوانی و ابراز تنفر(گفتن عبارت پرشوری مانند بی‌شرف، حرام زاده، قاتل و… ) و از طرف دیگر مصیبت خوانی و ضجه و ناله(ویدئوهایی که در آن گریه‌های شدید، جیغ‌ها و فریادهای بلند و گفتن شبه جملاتی مانند «ای وای» وجود دارد) الگویی است که توسط رسانه‌های اپوزیسیون به شکل حداکثری پخش و ترویج شد.

ج) توهم کثرت
نکته دیگر استفاده از موبایل است. خیابان بزرگی را در نظر بگیرد که در آن میان معترضان و مأمورین درگیری رخ داده است. از همین خیابان می‌شود بیش از صدها ویدئو تهیه کرد. یعنی کافی است هر کسی از جایی که در آن ایستاده از طریق گوشی خود که طبیعتاً فضای محدودی را تصویربرداری می‌کند با همان جملات هیجانی فیلم برداری کند. اگر مراقبتی صورت گیرد که عناصر تکراری در فیلم‌های ضبط شده به چشم نیایند هر کدام از این فیلم‌ها خود یک تصویر مجزا به حساب خواهند آمد. حال لحظه‌ای را در نظر بگیرد که وارد صفحه اینستاگرامی منوتو یا کانال تلگرامی ایران اینترنشنال شده اید. اولین چیزی که به ذهنتان خطور می‌کند این است که در ده‌ها نقطه از شهر جنگ و درگیری وجود دارد. کافی است تنها صد نفر در کشور(از میان ۸۰ میلیون ایرانی) با هم قرار بگذارند تا هر کدام در خیابان و محله‌شان سطل آشغال یا پلاستیکی را آتش زده و با سردادن شعارهای افراطی از آن زباله‌های در حال سوختن فیلم تهیه کنند. اگر این فیلم ها را یک در صفحه اینستاگرامی یا کانال تلگرامی قرار دهید گویی در صد نقطه از کشور آتشی در حال سوختن است و ستون های دود آسمان ایران را فرا گرفته است. حس درگیرشدن اکثریت مردم با مأموران و حاکمیت از طریق تعدد فیلم‌ها و ویدئوهای تهیه شده با موبایل به راحتی به مخاطب القا می‌شود. هر چند اگر مخاطب کمی دقت کرده باشد متوجه می‌شود که شهری مثل تهران به تنهایی ده‌ها هزار کوچه و خیابان و جمعیتی نزدیک به ۹ میلیون نفر دارد و این تعداد ویدئو نسبتی با اکثریت ندارد و به معنای سقوط شهر یا کشور توسط معترضان نیست و اگر واقعا این میزان جمعیت به خیابان بیایند دیگر نیازی به فیلم‌برداری نیست چراکه حکومت خود به خود سقوط خواهد کرد. با این همه حس حضور اکثریت با تعدد فیلم‌ها به راحتی ایجاد می شود.

د) انسان‌زدایی از مأموران پلیس
الگوی دیگر در این تصاویر و ویدئوها انسان‌زدایی از مأموران پلیس است. در این ویدئوها مأموران به دلیل نوع پوشش خاص خود و همچنین نوع تصویربرداری های انجام شده عمدتاً چهره ندارند. همچنین صدای روی تصاویر که غالباً فحاشی و ناسزاگویی به مأموران است هر شکلی از همدلی و همراهی با آنها را منتفی می‌کند. از طرف دیگر تصاویر فقط زمانی ثبت شده‌اند که در آن فعل خشونت‌بار مأمور ثبت شده است و اصلاً از پس و پیش ماجرا چیزی ثبت نشده و معلوم نیست در حقیقت چه اتفاقی افتاده است. عمده ویدئوها و تصاویر نیز مربوط به هنگام شب است(که خب اعتراضات عمدتاً در شب ها برقرار بود) که باعث می‌شود بسیاری از عناصر درون تصویر به درستی دیده نشوند و خود سیاهی درون تصویر حس ترس و ناامنی را القا می‌کند. تمام این موارد در کنار هم مأموران را افرادی خشن و خطرناک نشان می‌دهد که باید از آن‌ها متنفر بود. این انسان‌زدایی از مأموران با خشم و نفرتی که همراه است هر شکلی از خشونت ورزی علیه آنان را مجاز می‌کند.
حال مجدد عناصر فرمی و محتوایی این تصاویر را مرور می‌کنیم. حرکت سریع دوربین به همراه لرزش، مدت زمان بسیار کوتاه ویدئو، عدم تمرکز کافی بر روی سوژه ها، جملات پراز نفرت و خشونت یا ناله و فغان به عنوان نریشن، فضای سیاه و تاریک، وجود دود و آتش، ثبت گزینش شده درگیری‌ها و خشونت ورزی‌ها در کنار تعدد ویدئوها همگی عواملی هستند که می‌توانند هیجانات را به شکل رادیکال شده در فرد برانگیزانند.

سیاست رسانه‌ای اپوزیسیون

مسئله دیگر جهت دهی رسانه های اپوزیسیون به هیجان و خشم ایجاد شده توسط ویدئو‌ها در سایر تولیدات رسانه‌ای است. آموزش درگیری و تولید مواد منفجره، طراحی شعار و تعیین مکان تجمع و درگیری، توجیه کردن خشونت ورزی و کشتن مأموران، تحقیر و تمسخر افرادی که به فراخوان‌ها توجه نمی‌کنند، بی‌شرف دانستن افرادی که طرفدار حکومت هستند و… نمونه‌ای از جهت‌دهی‌ هایی است که صورت گرفته است. عده‌ای شاید اشکال کنند که علت شکل گیری چنین فرمی در ویدئوهای ارسالی نتیجه طراحی و انتخاب نبوده و محصول شرایط است. معترضان با استرس از رفتارهای خشونت‌بار مأموران تصویربرداری می‌کردند و با فریادهایشان نفرت خود را از رفتارهای آنان نشان می‌دادند. سوای بر اینکه این نکته می‌تواند درست باشد؛ آنچه که در اینجا اهمیت دارد سیاست رسانه ای است که چنین ویدئوهایی را به شکل حداکثری نشر می‌دهد. چنین ویدئوها و تصاویری که ویژگی‌ها و عناصر آن به اختصار بیان شد در کنار سایر برنامه‌ها که در آن کشتن مأموران اخلاقی دانسته می‌شد به چه کار خواهد آمد؟ نتایج چنین برانگیختگی احساسی و هیجانی که عمدتاً هم در قالب خشم و نفرت خود را بروز می‌دهد چه خواهد بود؟ نشر حداکثری چنین تصاویری که (برخی از آنها به شکل حرفه‌ای و از عمد این گونه تهیه شده) چه تبعاتی در پی خواهد داشت؟ و اساساً چرا چنین سیاست رسانه‌ای باید اتخاذ شود و هدف از این کار چیست؟

تهییج مزمن و حس اکثریت کاذب

اولین و واضح ترین نتیجه این نوع پرداخت رسانه‌ای همان طور که گفته شد تهییج و تحریک شدید احساسی مخاطب است. فردی که دائم در معرض چنین ویدئوهایی قرار بگیرد، دائماً خشمگین و خشمگین‌تر می شود و گمان می‌کند که مردم در خیابان‌ها سنگربسته و در حال جنگ با حکومتند. حس نفرت و عصبانیت در کنار حس مظلومیت و بی‌پناهی که خود مجدد به نوعی خشم و کینه تبدیل می‌شود احساسی است که در فرد ایجادخواهد شد.

نفرت افسار گسیخته

نفرت افسارگسیخته‌ای که در کلیپ‌ها و ویدئوهای اعتراضات وجود دارد می‌تواند افراد را به موجوداتی تبدیل می‌کند که احساس کنند آب از سرشان گذشته و مجازند با خشونتی دیوانه وار و پرخاشگری غیرقابل کنترل به هر آنچه که نمادی از حاکمیت باشد یورش ببرند. در واقع این سطح از تهییج روانی و نفرت پراکنی باعث می‌شود که افراد دست به رفتارهای غیرقابل قبولی بزنند. دیدن مداوم و پشت سر هم چنین تصاویری آن چنان سطحی از فشار روانی را بر فرد تحمیل خواهد کرد که می‌تواند فرد را به نقطه فروپاشی روانی رسانده و هر شکلی مصلحت‌سنجی، واقع بینی و همذات پنداری را در او نابود می‌کند. به عبارت دیگر می‌تواند فردی را مجنون کند.کافیست به برخی از اعدامی های اعتراضات که مرتکب قتل شده اند نگاهی بیندازیم. افرادی که در سابقه شان هیچ چیزی جز یک زندگی معمولی دیده نمی شود. مسخ شدگی ناشی از این نوع تبلیغ و هجمه رسانه ای افراد را به سمت و سویی سوق می دهد که هیچ ممنوعیتی در رفتار وکردارشان در برابر خود نمی‌بینند و این همان خروج از جهان انسانیت و مدنیت است. افراد متاثر از چنین وضعیتی قابلیت آن را دارند که با تهوری وصف ناشدنی با ماموران حکومت درگیری شده و با آنها مبارزه کنند. شاید در ابتدای کار این وضع برای گروهی که به دنبال سرنگونی نظام حاکم هستند پدیده ای مطلوب به نظر بیاید اما نکته اصلی اینجاست که چنین تهور و تحریکی تنها در کوتاه مدت اثر داشته و در بلند مدت باعث شکست خواهد شد.

شکست: چرا سیاست رسانه ای اپوزیسیون به ضد اهداف خودشان تبدیل شد؟
آنها در حقیقت می‌خواستند، نفرتی که ایجاد کرده اند به نیرویی تبدیل شود که امکان هر شکلی از زندگی روزمره و عادی را مختل کرده و از این طریق با قفل کردن تمام مجراهای سیاسی، فرهنگی و اقتصادی حکومت را ساقط کنند. این نفرت پراکنی تا آنجا پیش‌رفت که کسانی که آخر هفته و یا در ایام تعطیلات به مسافرت می‌رفتند و یا کسانی که شب چله به هم نشینی می پرداختند همگی به خائنان بی‌شرفی (به خشونت و نفرت درون این واژگان دقت کنید) تعبیر شدند که خون شهدای نهضت را پایمال کرده اند.
به تبع افراد پرورش یافته در چنین پروژه‌ای هرکاری کنند نمی تواند انقلاب کنند چرا که انقلاب مبتنی بر نوعی از خرد ورزی شکل می‌گیرد و خرد آشکارا در برابر جنون ناشی از نفرت قرار دارد. برای همین می توان مطمئن بود که این رسانه ها به دنبال انقلاب نبوده و نیستند و تنها به گزینه ای که به آن فکر می کنند و تا حدی برایشان ممکن است ایجاد زمینه‌های جنگ داخلی است. احتمالاً با برخی از افرادی که شدیداً تحت تاثیر این رسانه ها هستند صحبت کرده اید. افرادی بی حوصله که با شنیدن نظر یا دیدگاهی متفاوت پرخاش کرده و با عصبانیت با شما برخورد می کنند و با انگ زدن و تهمت زدن به سرعت به گفت و گو پایان می دهند. افرادی که در بیان هیچ ابایی از صحبت درباره کشتار و قتل عام و خشونت ورزی ندارند و باور دارند به خاطر ظلمی که به انها شده است مجاز هستند هرگونه گفتار و رفتاری را از خود بروز دهند. جالب اما تناقضاتی است که این افراد با خود حمل کنند. خشم و نفرتی که از نظام سیاسی وجود آنها را فرا گرفته است هر شکلی از منطق را (که طبیعتاً امری کلی است و همه را شامل می شود) نابود کرده و همه چیز را یک طرفه و به نفع آنها مجاز کرده است. برای مثال اینگونه افراد ادعا می‌کنند که برای آینده ایران مبارزه می کنند اما موافق حمله نظامی کشورهای خارجی به ایران هستند. برای این اعتراض می کنند که حکومت به همه نظرها توجه نمی کند، اما خودشان کوچکترین نظر متفاوتی را برنمی تابند. حکام کشور را دیکتاتور می دانند اما خواهان بازگشت فرزند شاه مخلوع هستند و باور دارند این مردم فقط زور امثال شاهان پهلوی را می فهمند. انقلاب مردم در گذشته را به سادگی نتیجه فریب خوردگی و امری مضر می دانند اما همگان را به انقلاب دعوت کرده و فهم خودشان از کشور را دقیق ترین می دانند. برخورد خشن مأموران انتظامی با معترضان را توحش می دانند اما تشویق به کشتن ماموران و طرفداران نظام را اخلاقی می دانند. افراد متأثر از رسانه های اپوزیسیون ذهن آنقدر با انبوه از تصاویر درگیری و اخبار منفی از اعتراضات پر شده و آنقدر به لحاظ احساسی تاثیر پذیرفته اند که به راحتی نمی توانند با نظری متفاوت مواجه شوند و یا پی به تناقضات کلام خود ببرند. در حقیقت انباشت این حجم از تصاویر و فیلم های سرشار از خشم و نفرت و اخبار ناامید کننده، آنها را به جمع بندی هایی قاطعانه، انقلابی و پرهزینه کشانده است که بازگشت از آنها برای هر فردی بسیار دشوار است. اساساً هر فردی که بر اساس احوالات احساسی و هیجانی شدید به نتایج و تصمیم گیری هایی قاطعانه برسد، تغییر دیدگاه و کنارگذاشتن چنین نتایج و تصمیم گیری های قاطعانه و محکمی برایش مساوی است با پذیرفتن شکستی تلخ. در واقع چنین فردی برای تغییر دیدگاهش در کوتاه مدت باید فشار روانی سنگینی مانند آنچه که در سال ۱۴۰۱ را تجربه کرده است را دوباره تجربه کند. چنین تغییراتی مساوی است با احساساتی مانند شکست، باخت و سرخوردگی شدید، فلذاست که بسیاری از حرف خود عقب نشینی نمی کنند. تنها چیزی که شاید کمکی به آنها بکند گذر زمان و تغییر تدریجی است.
جالب اینجاست که اپوزیسیون نمی داند و نمی فهمد که اساساً این سطح از خشونت وتهور که آن را ترویج می کند برای طبقه متوسط تقریبا ناممکن است و تنها برای طبقات پایین آن هم زمانی که نارضایتی اقتصادی حاد و شدیدی برای آنها بوجود آمده به نحوی که دیگر امیدی به آینده نداشته و چیزی برای از دست دادن نداشته باشند، امکان پذیر است. شبیه آنچه که در آبان ماه ۹۸ در برخی از نقاط کشور اتفاق افتاد که ابته در این گونه موارد هم عمده حق با معترضان و طبقات ضعیف است. سبک زندگی طبقه متوسط که مخاطب اصلی این اعتراضات بوده است با این نوع مبارزه هماهنگ نبوده و نیست. در واقع حجم سختی کارهای پیش رو و وجه خشن و تخریبی اقدامات معترضان و بازنمایی گسترده آن در شبکه های اجتماعی خود به مانعی برای پیوستن سایر گروه های اجتماعی تبدیل شد.
اشتباه دیگر این بود که در سیاست رسانه ای اپوزیسیون تنها بر جنبه های منفی تاکید شد و هیچ افق جذاب و بزرگی از آینده ترسیم نشد. دائم بر طبل ترس، خشونت، نفرت و کینه کوبیده شد و جنبه های مثبت و شاد آن از بین رفت. تنها تصویر روشنی که از آینده انقلاب ساخته شد تصویری بود که در آن زنان با رکابی و مینی‌ژوب در کنار برج آزادی در حال رقصیدن هستند اما این تصویرپردازی از آینده، چیزی نیست که بشود(یا صرفه داشته باشد) برای آن هزینه های یک انقلاب را تحمل کرد. حتی همین رویای ساخته شده نیز چیز خیلی خاصی هم نیست چرا که امروزه پوشیدن چنین لباس ها و نشان دادن آن به بقیه در اینستاگرام و … وجود دارد و امر دور از دسترسی برای زنان و دختران نیست. همین مسئله هم باعث شد که براندازان در ادامه و برای گرم کردن تنور اعتراضات شعار های خود را از صرف فحاشی و پرداختن به مسئله حجاب و زنان به سمت مسائل اقتصادی و مشکلات معیشتی بکشانند. تنها سویه هایی که اندکی از فضای خشونت بار افسارگسیخته آن دوران فاصله گرفته و به فضای زندگی طبقه متوسط نزدیک شد آهنگ «برای» بود. پرداختی نسبتاً خلاقانه که نارضایتی از اوضاع را به شیوه مناسب برای طبقه متوسط بیان کرد.

مبارزه با زندگی
اساساً شیوه ای که اپوزیسیون برای مبارزه انتخاب کرده بودند، زندگی مردم را به مبارزه خشن و سرشار از نفرت علیه سیستم سیاسی تقلیل داده بود. تبدیل جزء جزء زندگی به نوعی مبارزه خشونت بار رویکردی رادیکال است که حتی در مذهبی ترین و ایدئولوژیک ترین افراد نیز به ندرت مشاهده می شود. این شکل از مبارزه تنها در مبارزات گروهک های کمونیستی و آنارشیست ها دیده می شود. جالب است که اپوزیسیون رادیکال ترین شیوه های مبارزاتی چپ ها را برای دست یافتن به لیبرال ترین آرمان ها انتخاب کردند. از آنجا که هیچ مفهومی تاب آن را ندارد که حقیقتی همچون زندگی را ذیل خود قرار دهد مشخص بود که چنین مبارزه رادیکال و تقلیل گرایانه ای به زودی متلاشی خواهد شد. حقیقت زندگی روزمره امر تکثر آن است. فرد در زندگی روزمره خود به مسائل گوناگون و متنوعی می پردازد. این تکثر و تنوع زندگی روزمره از تکثر نیاز ها و ویژگی های انسانی ما حاصل می شود. این تکثر حتی در دین نیز پذیرفته شده است. روایاتی که از تقسیم روز به سه بخش یا چهار بخش صحبت می کنند در واقع به همین نکته اشاره دارند. حال شما افرادی را در نظر بگیرید که تمام بخش های زندگی را به مبارزه ای بسیار خشن و نفرت بار و کور علیه حاکمیت تبدیل می کنند. نکته اصلی اما در مورد نسبت نفرت و زندگی است. عشق و نفرت دو حالت روحی و روانی بسیار سنگین است که جز اندک زمانی برای انسان قابل تحمل نیست. کسی که به شکلی طولانی در وضعیت عشق و یا نفرت قرار بگیرد از زندگی روزمره دور شده و بیمار می شود. اما دور شدن از منطق زندگی روزمره و نظم حاکم بر آن همان جنون است. در سنت ما مجنون فردی است که عاشق است و همین عشق است که او را به جنون کشانده. نفرت نیز احساسی است مانند عشق که اگر مدت زمانی در وجود کسی باقی بماند در نهایت به ضربه ای مهلک تبدیل شده و او را دیوانه خواهد کرد. شما می توانید از یک نفر بدتان بیاید و با او تعامل کنید اما اگر واقعا از کسی متنفر باشید و او هم مدام جلوی چشمتان راه برود روزی کنترل خود را ازدست داده، کاسه صبرتان لبریز می شود و بلایی بر سر او خواهید آورد. نفرت و عشق وضعیتی هستند که در نهایت منجر به بروز رفتار می شوند و اگر پنهان شده و هیچ بروزی نداشته باشد فرد را از دورن نابود می کند. برای بهتر نشان دادن این قضیه می توان به عشق میان دو زوج جوان توجه کرد. اگر قرار باشد که یک زوج مثل روز های نخست آشنایی که عاشق یکدیگر شده اند به زندگی ادامه دهند عملاً از مناسبات زندگی دور شده و نمی توانند زندگی خود را اداره کنند. این عشق پرشور برای دوام داشتن باید کم کم به دوست داشتنی عمیق تبدیل شود که بتواند با زندگی روزمره و فراز و نشیب های آن کنار بیاید.
اما در کل و به صورت مشخص‌تر می توان گفت که از نظر اپوزیسیون اصلی ترین خیانت به زن، زندگی، آزادی زندگی کردن در ایران است. حتی مردن در ایران هم اگر کشته شدن و مردن در راه مبارزه نباشد نوعی خیانت محسوب می شود چرا که در حداقلی ترین حالت هزینه های دفن و کفن در نهایت به جیب حاکمیت می رود. این همه نشان می دهد که اپوزیسون بر خلاف ادعاها و فریادهایشان هیچ فهمی از زندگی ندارند و دقیقا مشکل آنها عدم شناخت و فهم درست از زندگی است. سیاست رسانه ای آنها این موضوع را به خوبی نشان می دهد. خشم و عصبانیت به حق مردم از اتفاقاتی که رخ داده بود و نارضایتی انباشته شده آنان از رویدادهایی که در چند سال پیش از آن رخ داده بود، خود را در اعتراضاتی کاملاً طبیعی بروز داده بود؛ وضعیتی که تقریباً در همه جای جهان پس از آنکه پلیس باعث مرگ یکی از شهروندان می شود رخ می دهد. اعتراضاتی که شاید می توانست منشأ تغییر و تحولات مثبت شود و جنبشی فکری – اجتماعی را شکل بدهد با هدایت و رهبری اپوزیسون خارج از کشور و در حقیقت با خیانت آنها به شورشی کور تبدیل شد که در نهایت نتوانست فایده ای داشته باشد.
سیاست رسانه ای آنها دم خروسی است که دروغ بودن ادعاهای بشر دوستانه آنان را نشان می دهد. اینکه آنها هیچ گونه دلسوزی برای ایران ندارند و اگر مردم شادمانه در این کشور زندگی کنند کار و کاسبی آنها کساد می شود. رادیکالیسمی که آنها مشوق و حامی اش بودند همان چیزی بود که در نهایت به ضد خودش تبدیل شد وهمه ادعاها و خواسته های آن ها را زیر سوال برد. آدم هایی که در کشورهای خارجی جرئت عبور از چراغ قرمز را ندارند آدم کشی و مبارزه مسلحانه در ایران را تبلیغ می کردند. افرادی که پارتی های شبانه و سفرهای تفریحی شان لحظه ی تعطیل نمی شد مسافران آخر هفته را عده ای بی شرف و خائن معرفی می کردند. اگر از منظر روانکاوانه نگاه کنیم شاید بتوان گفت که آنان انتقام زندگی نکرده خود در ایران را از مردم می‌گیرند. آنان عقده ها و کینه هایشان از مردم ایران را، پشت ژستی روشنفکرانه و دلسوز پنهان می‌کنند اما آنچه که خواهانش هستند ویرانی سرزمینی است که دیگر در آن زندگی نمی‌کنند.