در فرهنگ ما، اضطراب اغلب به عنوان بخشی طبیعی از زندگی پذیرفته میشود و حتی «نگران بودن برای آینده» نشانهای از مسئولیتپذیری تلقی میگردد. چنین نگرشی، هرچند در ظاهر سازگارانه است، اما در واقع به مثابه مکانیسمی دفاعی عمل میکند که مانع از مواجههی صریح با نیاز به درمان میشود و فرآیند کمکجویی مؤثر را تضعیف میکند. از سویی دیگر، در فرهنگ ایرانی «تحمل» و «پنهانکاری هیجانی» نشانهی بلوغ و قدرت شخصیت تلقی میشود. این سنت ریشه در ارزشهای فرهنگی دارد که فردگرایی هیجانی را تضعیف کرده و جمعگرایی را تقویت میکند.
در سالهای اخیر، سلامت روان در ایران بیش از هر زمان دیگر به دغدغهای جدی تبدیل شده است. فشارهای اقتصادی، بحرانهای اجتماعی، اضطرابهای جمعی و تغییرات سبک زندگی، همگی بر وضعیت روانی افراد اثر گذاشته و آن را پیچیدهتر کردهاند. در چنین فضایی، اینکه مردم هنگام مواجهه با مشکلات روانی چگونه کمک میگیرند و چه رفتاری در قبال مراجعه به متخصصان سلامت روان نشان میدهند، میتواند تصویر دقیقتری از واقعیتهای امروز جامعه در اختیار ما بگذارد.
دادههای بهدستآمده از پیمایش ملی رفتار جستجوی سلامت که حاصل همکاری مرکز تحلیل اجتماعی (متا) و هسته سلامت مرکز رشد دانشگاه امام صادق (ع) بوده و در شهریور ماه ۱۴۰۴ انجام شده، تصویری گویا از وضعیت هیجانی و انگیزشی جامعه بزرگسال ایرانی در این مقطع زمانی ارائه میدهد. محور اصلی، میزان کاهش علاقه و انگیزه نسبت به فعالیتهای روزمره و لذتبخش گدشته، میزان تجربه اضطراب و نگرانی شدید و میزان مراجعه به تراپیست، روانشناس یا مشاور است.
در پاسخ به سؤال «شما در طول دو هفته گذشته، تا چه میزان پیش آمده است که نسبت به انجام فعالیتهای روزمره و کارهایی که قبلاً برایتان لذتبخش بودند، بیعلاقه یا بیانگیزه شده و تمایلی به انجام آنها نداشته باشید»؟ بیشترین پاسخ مربوط به گزینهی «بعضی از روزها» با ۲۹.۱ درصد است. این بدان معناست که سهچهارم افراد دستکم در برخی روزها نوعی بیعلاقگی یا سردی هیجانی را تجربه کردهاند. بیش از یکپنجم افراد یعنی ۲۱.۱ درصد نیز «تقریباً هر روز» احساس بیانگیزگی دارند که رقمی بسیار قابل تأمل است. بیانگیزگی (Apathy) و بیعلاقگی (Anhedonia) تنها احساسات گذرا نیستند، بلکه علائم کلیدی افسردگی هستند که به وضوح نشان میدهند بخش قابل توجهی از نیروی فعال جامعه از منظر روانی در وضعیت «عملکرد حداقلی» یا «مبارزه مداوم برای شروع یک کار» قرار دارند. این وضعیت میتواند ماحصل درماندگی آموختهشده (Learned Helplessness) باشد؛ وضعیتی که در آن افراد احساس میکنند اعمالشان هیچ تأثیری بر محیط اطراف نخواهد داشت، چراکه عوامل ساختاری خارج از کنترلشان مانع از تغییر وضعیت میشود. به تدریج، این احساس به باور عمیقتری تبدیل میشود که تلاشهایشان بیفایده است و انگیزه برای انجام کارها را از دست میدهند. این چرخه فرساینده، اگر با مداخلات درمانی و حمایت اجتماعی قطع نشود، میتواند به افسردگی مزمن و کاهش مشارکت در فعالیتهای اجتماعی تبدیل شود، که نهایتاً بر سلامت روانی جامعه تأثیرات منفی میگذارد و باعث ایجاد یک بحران اجتماعی گستردهتر میگردد.
نمودار ۱. شما در طول دو هفته گذشته، تا چه میزان پیش آمده است که نسبت به انجام فعالیتهای روزمره و کارهایی که قبلاً برایتان لذتبخش بودند، بیعلاقه یا بیانگیزه شده و تمایلی به انجام آنها نداشته باشید؟
در پاسخ به سؤال «شما در طول دو هفته گذشته، تا چه میزان پیش آمده است که احساس اضطراب شدید یا نگرانی غیرقابل کنترل در مورد مسائل مختلف داشته باشید»؟ بیشترین فراوانی مربوط به گزینهی «بعضی از روزها» با ۳۵.۷ درصد است. در مقابل، تنها حدود یکپنجم یعنی ۲۰.۹ درصد اظهار داشتهاند که «اصلاً» چنین احساسی نداشتهاند. این نسبت، نشانگر آن است که اضطراب به عنوان یک تجربه روانشناختی، در بخش قابلتوجهی از افراد حضور دورهای دارد. از سوی دیگر، میزان نسبتاً بالای تجربهی «تقریباً هر روز» اضطراب و نگرانی یعنی ۲۵.۲ درصد میتواند نشانگر شکلگیری الگوهای اضطرابی مزمن در بخشی از جامعه باشد. در بافت جامعه ما، اضطراب اغلب با نگرانیهای کلان اقتصادی، اجتماعی و فقدان چشمانداز گره خورده است؛ مسائلی که فرد به تنهایی قادر به کنترل آنها نیست و این ناتوانی در کنترل، خود مولد اضطراب شدیدتر است. در واقع، اضطراب در جامعهی امروز ایران را نمیتوان صرفاً اختلالی فردی دانست؛ بلکه باید آن را پدیدهای اجتماعی تلقی کرد. پژوهشهای متعددی نشان دادهاند که در شرایط بیثباتی اقتصادی، نااطمینانی سیاسی و بحرانهای فرهنگی، نوعی «اضطراب جمعی» پدیدار میشود که همهی لایههای جامعه را دربرمیگیرد.
نمودار ۲. شما در طول دو هفته گذشته، تا چه میزان پیش آمده است که احساس اضطراب شدید یا نگرانی غیرقابل کنترل در مورد مسائل مختلف داشته باشید.
در مقابل این حجم عظیم از تجربه پریشانی، آمار مراجعه به متخصصین (تراپیست، روانشناس یا مشاور) به طرز قابلتوجهی پایین است. ۸۴.۴ درصد از ایرانیان در پاسخ به سؤال «شما به طور کلی برای حل یا صحبت درمورد مشکلات خود، تا چه میزان به تراپیست، روانشناس یا مشاور مراجعه میکنید؟» اذعان داشتند که «اصلاً مراجعه نمیکنند».
نمودار ۳. شما به طور کلی برای حل یا صحبت درمورد مشکلات خود، تا چه میزان به تراپیست، روانشناس یا مشاور مراجعه میکنید؟
در اینجا یک سؤال مهم به وجود میآید: چگونه جامعهای که درصد قابل توجهی از آن هر روز با علائم بالینی اضطراب شدید دست و پنجه نرم میکنند، عملاً ساختارهای درمانی موجود را نادیده میگیرد و مراجعه به روانشناس یا متخصصان سلامت روان هنوز به رفتار رایج تبدیل نشده است؟ این پارادوکس سلامت روان در جامعهی ما نیازمند بررسی دقیق است. در مطالعات رفتار کمکجویی (Help-Seeking Behavior)، معمولاً فرض بر این است که هرچه نشانههای روانی فرد بیشتر شود، احتمال مراجعه وی به متخصص هم افزایش مییابد. اما دادههای موجود خلاف این منطق را نشان میدهند. افراد حتی در مواجهه با اضطراب شدید، بیانگیزگی و افکار پوچی، همچنان از مراجعه به روانشناس اجتناب میکنند. این پارادوکس از دل مجموعهای از عوامل فرهنگی، اجتماعی و روانشناختی برمیخیزد.
در فرهنگ ما، اضطراب اغلب به عنوان بخشی طبیعی از زندگی پذیرفته میشود و حتی «نگران بودن برای آینده» نشانهای از مسئولیتپذیری تلقی میگردد. چنین نگرشی، هرچند در ظاهر سازگارانه است، اما در واقع به مثابه مکانیسمی دفاعی عمل میکند که مانع از مواجههی صریح با نیاز به درمان میشود و فرآیند کمکجویی مؤثر را تضعیف میکند. از سویی دیگر، در فرهنگ ایرانی «تحمل» و «پنهانکاری هیجانی» نشانهی بلوغ و قدرت شخصیت تلقی میشود. این سنت ریشه در ارزشهای فرهنگی دارد که فردگرایی هیجانی را تضعیف کرده و جمعگرایی را تقویت میکند. از کودکی، بسیاری از افراد یاد میگیرند گریه نکنند، شکایت نکنند و از ضعف حرف نزنند. در نتیجه، مراجعه به روانشناس که در ذات خود اعتراف به نیاز است، گاه بهعنوان نوعی شکست، عدم توانایی در مدیریت زندگی یا کمبود درونی دیده میشود. عدم مراجعه بیش از سهچهارم ایرانیان، فراتر از یک داده آماری، نمادی از فرهنگی است که همچنان در حال سنجش و بازتعریف رابطهاش با مفهوم «درمان روان» است. این نرخ بالای عدم مراجعه، نشاندهنده موانع چندگانه و پیچیدهای است که افراد را از دستیابی به کمکهای روانشناختی بازمیدارد. در ادامه به برخی دیگر از موانع اشاره میشود:
۱) انگ اجتماعی : هنوز واژههایی مانند «روانشناس» یا «مشاوره» برای بسیاری یادآور بیماریهای شدید ذهنی مانند روانپریشی و نه حمایتهای عاطفی و شناختی است. افراد میترسند در صورت مراجعه، از سوی دیگران قضاوت شده، در محیط کار دچار مشکل شوند یا «دیوانه» تلقی گردند. این برچسب، در فضایی که «آبروداری» اهمیت بالایی دارد، یک عامل بازدارنده قوی محسوب میشود. فردی که اضطراب شدید دارد، ممکن است ترجیح دهد این درد را در خلوت تحمل کند تا ریسک انگ اجتماعی ناشی از مراجعه به روانشناس را متحمل نشود.
۲) هزینه بالا: سازمان نظام روانشناسی و مشاوره ایران به عنوان متولی و مرجع تعیین صلاحیت مشاورین روانشناس، هر ساله قیمت جلسات مشاوره روان درمانی را مشخص می کند و از متخصصین و مراکز مشاوره درخواست می کند به تعرفه اعلامی پایبند باشند. البته هزینه اعلامی برای همه یکسان نیست و هر مشاور یا مجموعه می تواند با توجه به شرایطی هزینه بیشتری طلب کند. عواملی از قبیل میزان تحصیلات متخصص، میزان تجربه کاری، رویکرد درمانی و شیوه برگزاری جلسات بر نرخ مشاوره روانشناسی تاثیرگذارند. تعرفه خدمات روانشناسی سال ۱۴۰۴ بر اساس مصوبات سازمان نظام روانشناسی و مشاوره، برای کارشناسان ارشد ۵,۰۳۵,۰۰۰ ریال و برای دارندگان مدرک دکتری ۶,۲۰۰,۰۰۰ ریال تعیین شده است. با این حال، در عمل، بسیاری از کلینیکهای خصوصی تهران نرخهای متفاوتی اعمال میکنند که اغلب از این تعرفههای مصوب فراتر میروند. این نرخهای آزاد یا توافقی، برای هر جلسه ۴۵ تا ۶۰ دقیقهای تا ۱,۵۰۰,۰۰۰ تومان یا بیشتر نیز میرسند. این هزینه نسبتاً بالا در کنار پوشش ناکافی بیمههای پایه، باعث شده تا دسترسی به خدمات سلامت روان برای بسیاری از افراد محدود شود و این خدمات عملاً به کالایی لوکس تبدیل گردد که تنها قشر خاصی از جامعه توانایی تأمین آن را دارند.
۳) ضعف سواد سلامت روان: بسیاری از مفاهیم روانشناسی هنوز در فضای عمومی ایران ناآشنا و دور از ذهناند. در مواجهه با مشکلات، مردم کمتر از واژههایی مانند «اضطراب»، «افسردگی» یا «طرحواره» استفاده میکنند و بیشتر به روشهای سنتی و آشنا پناه میبرند. یکی از رایجترین این روشها، تکیه صرف بر شبکه حمایتی غیرمتخصص مانند خانواده، دوستان، افراد معتمد و… است. این شبکهها اگرچه میتوانند آرامشبخش باشند و فشار روانی فرد را کاهش دهند، اما معمولاً جایگزین درمان تخصصی نمیشوند و بیشتر به تسکین علائم پرداخته و به ریشه مشکل نمیپردازند. در کنار این، بسیاری از افراد مشکلات خود را در چارچوبهایی مانند «امتحان الهی»، «تقدیر» یا ضرورت «صبر» تفسیر میکنند؛ تفسیری که عملاً نیاز به مداخله حرفهای را کمرنگ میکند. برای گروه زیادی از مردم، علائم جدی روانی نیز به شکل «ناراحتیهای معمولی»، «کمطاقتی» یا «ضعف شخصیتی» دیده میشود. به همین دلیل، هرچند نیاز واقعی به کمک تخصصی وجود دارد، فرد آن را در قالب مشکلی که مستلزم مراجعه به درمانگر باشد، تعریف نمیکند.
۴) تصویرسازی رسانهای: رسانههای عامهپسند نیز تصویر دقیقی از مشاوره ارائه نمیدهند؛ مشاوران و روانشناسان گاه کاراکترهایی طنزآمیز، غیرمؤثر یا صرفاً مبلغانی برای مسائل اجتماعی خاص نشان داده میشوند. این امر باعث میشود اعتماد عمومی به تخصص روانشناسی کاهش یافته و مردم حس واقعی ارتباط و اعتماد با درمانگر حرفهای را تجربه نکنند.
۵) روایات نادرست و ناکافی از درمان: یکی از موانع اصلی در مسیر بهبود سلامت روان، ناآشنایی عمومی با فرآیند درمان روانشناختی است. بسیاری از افراد با انتظارات غیرواقعی وارد فرآیند درمان میشوند و به دلیل عدم درک از ماهیت تدریجی و نیازمند تعهد، زودتر از موعد اقدام به قطع جلسات میکنند. علاوه بر این، مراجعه به افراد فاقد صلاحیت، در غیاب نظارت صحیح، به نتایج منفی و حتی آسیبهای روانی ثانویه منجر میشود. نتیجه این دوگانه مخرب، یعنی قطع زودهنگام درمان به دلیل انتظارات نادرست و ارائه خدمات غیرتخصصی و مداخلات غیراصولی، اغلب به شکست درمانی و شکلگیری گفتمان منفی درباره رواندرمانی میانجامد. این تجربههای منفی، اعتبار حرفه روانشناسی را تضعیف میکند و مانع جستجوی کمک تخصصی از سوی افراد نیازمند میشود. همچنین تجربههای موفق درمان نیز اغلب به دلیل خصوصی بودن ماهیت بهبود، کمتر منتقل و شنیده میشوند. به همین دلیل، تصویری شفاف و واقعی از مسیر و امکانپذیری درمان در ذهنیت عمومی جامعه شکل نگرفته است. نتیجه این است که بسیاری از افراد اساساً نمیدانند مشکلات سلامت روان چگونه و تا چه میزان قابل درمان هستند و باور و اعتقادشان به اثربخشی درمان پایین مانده و کمتر برای جستجوی کمک تخصصی اقدام میکنند.
برای اصلاح این وضعیت، نیاز به مداخلات چندبعدی ساختاری، فرهنگی و اجتماعی از قبیل موارد زیر است:
۱) آموزش عمومی سلامت روان: آغاز آموزش مفاهیم مرتبط با سلامت روان از سنین پایین، نقش مهمی در پیشگیری از آسیبهای روانی و ارتقای کیفیت زندگی دارد. هرچند در برخی کتب درسی، نظیر «تفکر و سبک زندگی» و «بهداشت و سلامت روان»، بهصورت محدود به این مباحث پرداخته شده، اما به نظر میرسد ادغام نظاممند و گستردهتر این مفاهیم در محتوای آموزشی همهی مقاطع تحصیلی ضروری است. افزون بر این، رسانهها و فضای مجازی میتوانند با ارائهی آموزشهای ساده، قابلفهم و عاری از قضاوت، بهعنوان مکمل نظام آموزشی رسمی در ارتقای سواد هیجانی و سلامت روان جامعه نقش مؤثری ایفا کنند.
۲) بازتعریف چرخه مراجعۀ متخصص: جهتدهی به گفتمان فرهنگی، هنری و اجتماعی جهت عادیسازی مراجعه پیشگیرانه (Preventative Consultation) به متخصصان سلامت روان امری ضروری است. این رویکرد که در آن الگوهای فرهنگی به چالش کشیده میشوند، موجب کاهش انگ اجتماعی مرتبط با درخواست کمک میگردد. پیامد مطلوب این امر، بازتعریف نقش روانشناس از یک نهاد درمانی مختص به اختلالات حاد به یک مربی عملکرد شناختی و مهارتی خواهد بود که مداخله او در راستای بهینهسازی سرمایه انسانی صورت میپذیرد.
۳) سیاستگذاری سلامت روان و دسترسی عادلانه: دولت باید سلامت روان را در اولویت قرار دهد که این شامل تضمین پوشش بیمهای برای خدمات روانشناختی، توسعه مراکز دولتی ارزانقیمت و قابل دسترس در سراسر کشور و حمایت از مراکز مشاوره در محیطهای کاری و دانشگاهی است.
۴) بازسازی خانواده به عنوان پناهگاه روانی : خانواده در گذشته نقش اساسی در حمایت عاطفی و روانی افراد داشت و بهعنوان پناهگاهی امن، فشارهای زندگی را متعادل میکرد اما امروزه با افزایش طلاق، ضعف تعهدات زناشویی، تغییر نقشهای جنسیتی و کمرنگ شدن ارزشهای عاطفی و مسئولیتهای خانوادگی، این پشتوانه روانی تضعیف شده است. در نتیجه، افراد در مواجهه با مشکلات روزمره، فاقد تکیهگاهی مطمئن برای کاهش استرس و بازسازی آرامش درونی خود میباشند. راهکار اساسی در پیشگیری و کاهش بحرانهای روانی عصر جدید، احیای بنیان خانواده از راه بازسازی اعتماد، تقویت ارتباطات عاطفی، بازتعریف نقشها و آموزش مهارتهای گفتوگو و همدلی میان اعضا است.
۵) احیای معنویت به عنوان منبع معنا و استقامت در برابر اضطرابهای مدرن: تقویت سلامت معنوی نقشی بنیادین در تابآوری روانی و آرامش درونی دارد. معنویت به انسان کمک میکند تا در برابر سختیها معنا و هدف بیابد و رنج را نه به عنوان نابسامانی بلکه بهعنوان بخشی از مسیر رشد درک کند. ایمان و توکل، با انتقال بار نگرانی از سطح کنترل فردی به سطح اعتماد الهی، موجب آرامش ذهنی و کاهش اضطراب میشود. در نبود این بُعد معنوی، فرد احساس بیپناهی کرده و تنها به ارزشهای مادی و زودگذر پناه میبرد که خود زمینهساز اضطراب بیشتر است. تقویت سلامت معنوی بهعنوان نیروی معنابخش و آرامشآفرین در زندگی فردی و جمعی، پایههای تابآوری روانی جامعه را مستحکم کرده و در برابر موج فزاینده اضطراب اجتماعی، سپری پایدار ایجاد میکند.
یافتههای این پیمایش، تصویری شفاف از دغدغههای امروز جامعه ایران است؛ جامعهای که اگرچه تا نهادینه شدن فرهنگ کمکجوییِ سالم فاصله دارد، اما شناخت دقیقِ این فاصله، خود نخستین گام برای پیمودن آن و رسیدن به سلامت روان عمومی است. سلامت روان یک امر فردی نیست بلکه پدیدهای اجتماعی است که باید در بافت فرهنگی بازسازی شود. تا زمانی که حرف زدن درباره درد روانی به امری عادی تبدیل نشود و مردم باور نکنند مشاوره نه تنها نشانه ضعف نیست، بلکه نمادی از بلوغ، آگاهی و مسئولیتپذیری نسبت به زندگی خود و دیگران است، این شکاف میان نیاز و پاسخ به نیاز همچنان پابرجا خواهد ماند و به تعمیق رنجهای پنهان جامعه منجر خواهد شد. در مجموع، این دادهها بیش از آنکه صرفاً شاخصی روانشناختی باشند، بهمثابه بازتابی از خلقوخوی جمعی جامعه عمل میکنند. اهمیت این نتایج در آن است که سیاستگذاران اجتماعی و نهادهای سلامت روان باید آن را نشانهای هشداردهنده برای برنامهریزیهای حمایتی، تقویت حس کنترل اجتماعی و بازسازی امید جمعی تلقی کنند. بنابراین نیاز به مداخله برای تغییر این روایت فرهنگی و ساختاری، یک اولویت حیاتی برای حفظ سرمایههای اجتماعی و انسانی کشور است.












































