بعد از اينكه رئیسجمهور وقت در آبان 1390 از ايده مرکز رشد استقبال نمود، در چند نوبت پیگیر ماجرا شد که به نوعی از شكلگیری اين ايده حمايت کند. نهايتاً نامهای در روز دوم اسفند همان سال با امضای دکتر رضائیان رئیس وقت «دانشكده معارف اسلامی و مديريت» به رئیسجمهور نوشته شد و رئیسجمهور نیز خیلی زود و سريع با دستور به معاون برنامهريزی و نظارت راهبردی خود، از او خواست که از اين ايده حمايت شود.
بعد از اینکه رئیسجمهور وقت در آبان ۱۳۹۰ از ایده مرکز رشد استقبال نمود، در چند نوبت پیگیر ماجرا شد که به نوعی از شکلگیری این ایده حمایت کند. نهایتاً نامهای در روز دوم اسفند همان سال با امضای دکتر رضائیان رئیس وقت «دانشکده معارف اسلامی و مدیریت» به رئیسجمهور نوشته شد و رئیسجمهور نیز خیلی زود و سریع با دستور به معاون برنامهریزی و نظارت راهبردی خود، از او خواست که از این ایده حمایت شود. نامه ابلاغ دستور ۸ اسفند به دانشگاه رسید. با اینکه این فرآیند هیچگاه به سرانجام نرسید ولی وقایعی که در این مسیر اتفاق افتاد اینقدر تند و سریع بود که تصمیم گرفته شد، در خصوص عملیاتی شدن ایده مرکز، جمعی از افراد که پنج سالی بود در این خصوص با هم تعامل داشتند، زودتر دورهم جمع شوند.
لذا در روز یازدهم اسفند سال ۱۳۹۰، در روز میلاد امام حسن عسکری جمعی حدوداً ۲۵ نفره که همگی از «دانشکده معارف اسلامی و مدیریت» آن زمان بودند دورهم جمع شدند و با سخنرانی «آیتالله سید حسن مصطفوی حفظه الله»، هیئت مؤسس مرکز را شامل ۳ نفر انتخاب نمودند… از آن روز تا پایان سال ۱۳۹۱، اتفاقات ریزودرشت فراوان و تعاملات و گفتگوهای رسمی و غیررسمی زیادی صورت گرفت تا مرکز کار خود را از ۱۷ فروردین ۱۳۹۲ به صورت رسمی آغاز نماید.
امروز یازده سال از تشکیل آن جمع اولیه و انتخاب هیئت مؤسس مرکز میگذرد. شاید مناسب باشد که به همین مناسبت سخنان «آیتالله مصطفوی» را در اولین روزهایی که فکر مرکز از حالت ایده به عمل نزدیک میشد ،مورد بازخوانی قرار داد.
در ادامه متن کامل این سخنرانی تقدیم میشود:
متن کامل سخنان آیتالله مصطفوی- ۱۱ اسفند ۱۳۹۱
روز میلاد امام حسن عسکری (ع) را به همه برادران عزیز تبریک عرض میکنم و تفأل به خیر میزنیم که انشاءالله این جلسات شما ادامه داشته باشد و کارهای شما پیش برود. این طرحی که شما در نظر دارید و دکتر رضائیان گفتند طرح خوبی است اما از این کارها گاهی طرح میشود اما تا عمل شود موانعی در پیش دارد .
عرض کردم آن زمانی که رئیس دانشکده الهیات بودم یکبار در جلسهای خدمت آیتالله مهدوی بودیم. در آنجا صحبتی مطرح شد که فلان دانشگاه خارجی فارغ التحصیلانش را بعد از تحصیل رها نمیکند، دائماً با اینها در تماس است و حتی اگر مشکلاتی داشته باشند مشکلاتشان را رفع میکند درنتیجه آنها هم بعد از تحصیل، از دانشگاه منفک نیستند و شغلهای مهم میگیرند و کارهای مهمی میکنند و برای دانشگاه هم خوب است. آنجا به آقای مهدوی گفتم: «خوب شما هم این کار را در دانشگاه امام صادق (ع) هم بکنید. این دانشجویان بعد از تحصیل رها میشوند اینها ممکن است مشکلاتی داشته باشند، دانشگاه تا حدی که میتواند مشکلاتشان را رفع کند مشکل استخدام و کارهای دیگر و جلسه صمیمانهای باشد که اینها ماهی یکبار دورهم جمع شوند. و قهرا اینها چهرههای علمی هستند و درجایی که مشغول میشوند طی ارتباطی که با دانشگاه دارند هم آنها میتوانند با ابزار و تواناییهایی که دارند به دانشگاه کمک کنند و هم دانشگاه میتواند با راهنمایی خود به اینها کمک کند». اتفاقاً همه گفتند که طرح خوبی است و صورتجلسهای هم نوشته شد ولی عملی به آن نشد.
به طورکلی دانشگاه امام صادق (ع) با دانشگاههای دیگر خیلی فرق میکند؛ چون من دانشگاههای دیگر هم رفتهام و میروم. از جهت دانشجو، هم ازلحاظ درس و تحصیلی که دارند و هم از لحاظ تعهدی که در خودشان احساس میکنند که بیشتر از جاهای دیگر است. یک راه این است که با دانشجوها در تماس باشید البته نه فقط فارغالتحصیلان رشته مدیریت، بلکه با مسئولیت دانشکده مدیریت، هر فارغالتحصیلی در هر رشتهای تابه حال ما داشتهایم به یک نحوی شناسایی بشود و ارتباط حفظ شود و واقعاً برای آنها کار بشود و آنها هم خود را ملزم بدانند. البته همانطور که میدانید در ارتباط با اینها و در جذبشان آنچه خیلی مهم است این است که انسان شخصیت آنها را هم ملاحظه کند. نباید نگاه کند که یک زمانی دانشجو بوده است، نه، بلکه الآن برای خودش شخصیتی دارد. با حفظ این شخصیت و احتراماتی که به آنها میگذارید برای آنها جلسهای تشکیل بدهید. الآن چند سال است که دانشگاه امام صادق (ع) فارغالتحصیل داده است که گاهی من به بعضی برخورد میکنم و نمیشناسم و آنها میگویند ما فلان سال شاگرد درس شما بودهایم و معلوم میشود که مثلاً از دانشجوهای دهه شصت هستند.
در درجه اول باید همه این دانشجویان شناسایی بشوند و برای آنها دعوتنامه فرستاده شود و بعد جلسهی توجیهی برگزار شود. همچنین دانشجوهای مدیریت که مشغول درس هستند باید یک ارتباطات غیردرسی با آنها برقرار شود؛ یک ارتباط صمیمانه غیردرسی خارج از کلاس باشد و دو ماهی یکبار دورهم جمع شوند. سابقاً در حوزههای علمیه این چیزها بوده اما متأسفانه امروزه آن را از دست داده است. سابق علمایی که در حوزههای علمیه تربیت میشدند با حوزه در ارتباط بودند. حتی بودهاند کسانی که دانشمند میشدند اما برمیگشتند و تیمنا و تبرکا در درس استادی که خیلی قدیمی بود مینشستند. مثلاً در احوال آقا باقر بهبهانی (که معروف است به استاد الکل فی الکل) هست که سن ایشان به حدود صدسال رسیده بود و گفته بود که من دیگر به فکر و فتوای خودم اطمینان ندارم و اطمینان ندارم که فتوایی که میدهم را از تمام جهات بررسی کرده باشم؛ لذا از من تقلید نکنید و به شاگردان من مراجعه کنید. شاگردان او هم زیاد بودهاند؛ از این شاگردان یکی سید بحرالعلوم است و میرزای قمی. ولی این شاگردان تا وقتی که بودند نگذاشتند درس ایشان تعطیل بشود؛ درحالیکه خودشان مجتهد بودند و مقلد داشتند ولی دو نظر داشتند؛ یکی اینکه از برکات نفس استاد بهرهمند شوند و دیگر اینکه با یکدیگر در ارتباط باشند. یکی از قضایای جالبی که در درس ایشان رخ میدهد و در احوالات ایشان هست این است که بین یکی از این جلسات پیشخدمتی از اندرونی میآید و سؤال میکند که ما خرما را در روغن جوشاندهایم آیا مصرفش حرام است یا خیر؟ استاد رو به یکی از شاگردان به نام آقا سید مهدی میکنند و از او نظر میخواهند و او میگوید که شما خودتان جواب را بگویید، استاد میگوید که قرار شده است من هم دیگر از فتوای خودم تقلید نکنم، شما بگو. سید میگوید که حلال است و این حکم فقط برای انگور در روایات آمده. استاد به آن فرد میگوید به اندرونی برو و بگو آقا سید مهدی گفت حلال است. اینگونه بوده احترام بین آنها؛ هم استاد به شاگرد احترام میگذاشته و هم شاگردان احترام و مقام استاد را حفظ میکردند. این اساتید [امروز] هم اگر میبینند دانشجوی خوبی دارند به او احترام بگذارند و او را رشد بدهند و او هم احترام متقابل بگذارد به استاد. در حوزهها این از قدیم بوده است و این تفرقهای که امروز در بعضی جاها هست اطرافیان ایجاد کردهاند. به نظر من این کتاب آداب المتعلمین شهید ثانی که قبلاً در حوزه تدریس میشده را هم طلبهها احتیاج دارند و هم دانشجوها. مثلاً از آداب تعلم که در آنجا آمده این است که اگر شاگردی از استاد سؤالی پرسید و دید ظاهراً استاد سؤال را خوب متوجه نشد سؤال را رها کند و در بیرون کلاس بپرسد، نکند که استاد در جلو جمعیت نتواند جواب دهد و شخصیتش بشکند. این آداب المتعلمین کتاب خوبی است در این باب که استاد چه آدابی را باید رعایت کند؟ شاگرد چه آدابی را باید رعایت کند؟ درس چگونه باید باشد؟ و جای این کتاب هم دانشگاه امام صادق (ع) است. لذا این کتاب ان شاءالله تهیه شود و در اختیار دانشجوها و اساتید قرار بگیرد. در قدیم استاد فقط درس نمیگفت بلکه نحوهی کار و عمل استاد بهگونهای بود که شاگرد را از لحاظ اخلاقی، دینی و آداب اجتماعی و تحت تأثیر قرار میداد. استاد منش استادی داشت و دانشجو این منش استادی را از او یاد میگرفت. متانتی که داشت، سابقهی خوبی که داشت. خیلی از اوقات میشد که همین حالات استاد شاگرد را بار میآورد. بله، اخلاق یک چیز علمی هم میتواند باشد ولی آنچه مهم است عمل است.
در کتاب اخلاقی معراج السعاده ملااحمد نراقی (که از شاگردان آیتالله بهبهانی است) ایشان اخلاق را تعریف میکند و خلق بد را تعبیر به مرض میکند و میگوید مرض آن است که انسان را از اعتدال خارج کند و همانطور که انسان بدن را معالجه میکند باید این مرض [روح] را هم معالجه کند. مرضهای روحی هم مثل مرضهای جسمی هستند مثل حسادت و بخل. قرآن هم از اینها تعبیر به مرض کرده است؛ مثلاً به زنان پیغمبر میفرماید که: «یا نِساءَ النَّبِیِّ لَسْتنَُّ کَأحََدٍ مِنَ النِّساءِ إِنِ اتَّقَیْتُنَّ فَلا تَخْضَعْنَ بِالْقوَْلِ فَیَطْمَعَ الََّّذی فی قَلْبِهِ مَرَضٌ وَ قُلْنَ قَوْلاً مَعْرُوفاً وَ قَرْنَ فی بُیُوتِکُنَّ وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِیَّهِ الْأُُولى…»
یعنی وقتی با مرد صحبت میکنید صدای خود را لطیف نکنید که آن مرد در شما طمع کند. این انحراف اخلاقی تعبیر به مرض شده که همان خروج روح از اعتدال است. ملا احمد بعد از چاپ کتاب یکبار برای زیارت به نجف میرود. رسم بوده که مراجع و آقایان همدرس ایشان به دیدن ایشان میروند. کسی که به دیدن او نمیرود آقا سید مهدی بحرالعلوم است که هم از لحاظ علمی برجسته است وهم از حیث مقامات سلوک؛ که چند بار هم خدمت امام زمان رسیده است. بعد از مدتی ملااحمد به شاگردانش میگوید که ما به دیدار ایشان برویم. شاگردان به او اعتراض میکنند که او هم تراز شماست و به دیدن شما نیامده اما ملااحمد میگوید که فرقی نمیکند و به دیدن سید میرود و سید مهدی هم او را احترام میکند و تمام می شود اما سید به بازدید ملااحمد هم نمیرود. موقع حرکت از نجف ملااحمد به اطرافیان می گوید که برای تودیع به دیدن سید مهدی برویم. شاگردان میگویند که چقدر شما خودتان را کوچک میکنید درحالیکه او حتی به بازدید شما هم نیامد. اما او میگوید که فرقی نمیکند و شاید دیگر هم دیگر را نبینیم. وقتی مجدد به دیدن سید بحرالعلوم میرود سید میگوید حقا که تو معلم اخلاقی، من میخواستم تو را امتحان کنم که تو که در کتابت نوشتهای انسان نباید کبر داشته باشد آیا خودت اینگونه هستی؟ که دیدم نه، شما تکبر نداری. و سید مهدی بحرالعلوم از علمایی است که او را از نجف بدرقه میکند. این خیلی کار بزرگی است که دو نفر که هر دو مجتهد و دارای مقلد هستند؛ یکی به دیدار دیگری برود درحالی که او اصلاً به دیدارش نیامده. معلوم میشود که این فرد نفس کشی کرده است و دیگر برایش مقام و … فرقی نمیکند. این یعنی اخلاق. نقل شده که خود ایشان ذکر کرده است که شاگردان زیادی داشته و گاهی به همراه پدرشان) ملامهدی نراقی که از علمای بزرگ کاشان بودهاند( و جمعی از طلاب مثلاً برای افطار به مجلسی دعوت میشدند. ایشان میگوید که قبل از اینکه مجلس نوبتام پدرم به من میگفتند که احمد بلند شو و کفش همه را جفت کن حتی کفشهای طلبهها را هم جفت کن) این یک رسم بوده که در هر مجلسی یکی کفش بقیه را جلو پایشان جفت میکرده. او میگوید که به پدرم گفتم این چه کاری است که شما میکنید آخر اینها شاگردان من هستند و من استادشان هستم. و پدرشان میگوید که پسرم میخواهم تکبر در تو ریشه کن شود. و این گونه عملاً عادت میدادند به اینکه تکبر در متعلم نباشد. ما قدیم رسم داشتیم که علما خودشان کارهای خود را انجام میدادند و مثلاً خودشان بار میوهای که میخریدند را دست میگرفتند. و اینکه یکی بارت را بگیرد و یکی در را برایت باز کند اینها همه آن ویروس تکبر را در فرد رشد میدهد.
پدرم به نقل از آقا ضیاء عراقی میگفت که آخوند خراسانی قائد مشروطه اگر چیزی میخرید میریخت داخل عبای خود و میرفت. آنوقت او شاگرد تربیت میکند. در مقابل آخوند خراسانی، آقا سید محمدکاظم یزدی مخالف مشروطه بوده است. اطرافیان این دو نفر هم با هم خیلی بد بودند و همدیگر را تکفیر میکردند. آقا ضیاء نقل میکرد که یکی از اطرافیان سید کاظم شیخ بد دهنی بود که خیلی به آخوند جسارت میکرد. یکبار این شیخ سخت مریض میشود و برای درمان او را به بیمارستان مجیدیه بغداد میبرند. آنجا گفتند که این درمان پنجاه دینار عراقی خرج دارد. یکی از رفقای این شیخ میگوید نزد سید محمدکاظم رفتم و ماجرا را گفتم اما سید پول خیلی جزئی دادند که دردی از او دوا نمیکرد. شیخ گفت برو نزد آخوند. گفتم تو اینقدر به او فحش دادی حالا من بروم نزد او؟ شیخ گفت بله برو. آقا ضیاء میگوید ما همراه آخوند از درس برمیگشتیم که او آمد و احوال شیخ را به آخوند گفت. آخوند قبول کرد که کمک کند در همین هنگام یکی از شاگردانش به او گفت آن شیخ به شما فحش داده چرا کمکش میکنید؟ آخوند گفت که من امام معصوم نیستم که کسی با فحش به من کافر شود. همینطور که در بازار میرفتند و بازاریان به آخوند احترام میگذاشتند پنجاه دینار از آنها کمک گرفت و بعد به رفیق شیخ گفت به شیخ بگو وکیل است خانه مرا بفروشد تا خوب شود. این استاد است که برایش فرقی نمیکند کسی به او ناسزا بگوید. همین چند سال پیش هم که اطراف حرم را تعمیر میکردند متوجه شدند بدن آخوند تازه و سالم است. اینها افرادی بودند که رفتار و عملشان خودبه خود شاگرد را تربیت میکرد و دیگر لازم نبود که درس به او بدهند. او وقتی ببیند استاد اینجور گذشت میکند یاد میگیرد و او هم عمل میکند اما وقتی استاد این کار را نکند شاگرد هم نمیکند. این دانشگاه هم اساتید نسبتاً خوبی دارد اما من همیشه به اساتید میگویم که اگر شاگردی اعتراضی کرد نباید به او بگوید ساکت شو، باید جوابش را بدهد و اگر مشکل دیگری هم داشت حل بکند. نه اینکه در جمع به او سرکوفت بزند که خودش هم خیری نمیبیند.
انشاءالله جمع شما زیادتر بشود و شما آقای دکتر رضائیان و جمع حاضر این پرچم را به دوش بگیرید. من گاهی برای دانشکده شما هم درسهایی گفتهام. درس رسائلی هم داشتیم که برخی از حضار میآمدند و تعطیل شد که تا آخر خبر واحد هم گفتیم.
به هرحال این بسیار حرکت مبارکی است و اسم خوبی هم گذاشتهاید. رشد چیز خوبی است. همه ما احتیاج به رشد داریم، اصلاً دین آمده که ما را از این حضیض دنیا به عالم بالا ببرد. عقل نظری که از فلسفهی ما کار ادراکات علمی را میکند که اموری هستند که نفس دانستنشان فضیلت است و به عمل و ساختمان انسانی کاری ندارد و برای ساختن آدم نیست لذا خیلی هستند که دانشمند میشوند و در انسانیت لنگاند. و عقل عملی ادراکاتی است که در ساختن ما مؤثر است که سه بخش دارد؛ اول اخلاق، دوم تدبیر منزل که به چگونگی رفتار با همسر و فرزندان میپردازد ما که زن گرفتیم یک وظیفه هم در خانه داریم باید وقت بگذاریم برای آنها. آنجا باید حرف بزنیم، شوخی کنیم نه اینکه آنجا هم فقط درس بخوانیم. چگونه فرزندانمان را تربیت کنیم. و بخش سوم هم سیاست مدن است که به چگونگی تدبیر امور اجتماعی میپردازد. هم دو چیزند که ما را اوج میدهد مثل دو بال؛ اگر نظریاتمان خوب باشد یعنی چیزهای خوبی فرابگیریم که به درد جامعه بخورد و از طرفی هم اخلاقیاتمان خوب باشد. عبادات هم از ظاهر است و تنها کارساز نیست خیلیها هم بودهاند که نماز شب خواندهاند و به هیچ جا نرسیدهاند. اینها دو بال هستند که مرحوم حاجی سبزواری در منظومه میگوید:
یبدو جناحا العقل عن لاهوت یأوی لأوج القدس من ناسوت
میگوید برای انسان دو بال میآید:یکی عقل نظری و یکی عقل عملی که انسان را از عالم ناسوت پرواز میدهد به عالم لاهوت. یعنی اگر کسی عالِم خوبی شد و اخلاقیاتش هم خوب بود و واجباتش را هم انجام دهد، او در آن بارگاه قدس جا دارد. ما که جناح عقل نظری را داریم سعی کنیم که عقل عملی هم در ما به وجود بیاید چه در خودمان چه در خانوادهمان و چه در اجتماع تا انشاءالله خداوند ما را کمک کند تا در اوج قدس جا بگیریم .خداوند انشاءالله از همه ما بپذیرد.











































