امیرالمؤمنین(ع) پس از رحلت پیامبر اکرم(ص)، حق مسلّم خود در جانشینی پیامبر، در امر حکومت را غصبشده دیدند. با اینحال، حضرت در چنین شرایط حسّاسی، نهتنها دست به شمشیر نبردند، بلکه بالعکس، هرگاه راهنمایی ایشان موجب تقویت اسلام و حفظ اساس جامعه مسلمین میشد، از مساعدت دریغ نمیکردند. پرسش اصلی این است: چگونه میتوان این نوع کنشگری امام را تحلیل کرد؟
امیرالمؤمنین(ع) پس از رحلت پیامبر اکرم(ص)، حق مسلّم خود در جانشینی پیامبر، در امر حکومت را غصبشده دیدند. با اینحال، حضرت در چنین شرایط حسّاسی، نهتنها دست به شمشیر نبردند، بلکه بالعکس، هرگاه راهنمایی ایشان موجب تقویت اسلام و حفظ اساس جامعه مسلمین میشد، از مساعدت دریغ نمیکردند.
این همکاری و مشورتهای ایشان، از سر دلسوزی برای دین و مسلمانان بود. عبارت مشهور «لولا علی لهلک عمر» گواهی روشن بر این نقش حیاتی و بیبدیل است.
اما پرسش اصلی این است: چگونه میتوان این نوع کنشگری امام را تحلیل کرد؟ این تحلیل، فراتر از یک واقعه تاریخی، درسی همیشه زنده و «منشوری حکیمانه» برای مدیریت تعارض در جوامع اسلامی در شرایط بحرانی ارائه میدهد.
برای درک این رفتار حکیمانه، باید شرایط جامعه اسلامی در آن مقطع حسّاس را بهدرستی تبیین نمود. اوضاع پس از رحلت پیامبر(ص)، نمونه یک «بحران وجودی» بود: تهدیدات داخلی (ارتداد قبایل و …) و خطرات خارجی جدّی (امپراتوری روم و ایران) همزمان پایههای نوپای امت اسلامی را نشانه رفته بودند. در چنین شرایطی، اگر مدینه به جنگ داخلی کشیده میشد، پیامد فاجعه، تنها تغییر حاکمان نبود، بلکه محو کامل موجودیت نوپای اسلام را در پی داشت.
در تحلیل این مرحله از سیرۀ امام علی(ع) میتوان گفت: ایشان در میان یک «دوگانۀ سرنوشتساز» قرار گرفتند. از یک سو، حقی مسلّم و مهم که از ایشان سلب شده بود و میتوانستند برای احقاق آن قیام کنند، و از سوی دیگر، مصلحتی کلان (حفظ کیان اسلام و وحدت مسلمین) که با آن قیام، در معرض خطر جدی قرار میگرفت. امام با بینشی عمیق، انتخاب کردند که: «… أن أظلم حقی» تا مصلحتی کلان محقق شود. امام، خود دلیل این انتخاب بزرگ را بیان فرمودند: «… مخافه أن یرجع الناس کفّاراً، یضرب بعضهم رقاب بعض بالسیف».
این انتخاب، به معنای انفعال یا تأیید وضع موجود نبود؛ بلکه فعالیتی هوشمندانه رخ داد. ایشان در خانه ننشستند، بلکه از طریق مشورت، در جهت دفع ظلم از مظلومان و جلوگیری از تصمیمات خطیر که اساس دین را تهدید میکرد، نقشآفرینی کردند. مشورت ایشان در جنگ نهاوند و دیگر صحنهها، نماد عینی این نقشآفرینی بود.
این سیره، الگویی تأملبرانگیز برای هر جامعه اسلامی در طول تاریخ است که در مقطعی حساس، با «تعارضی دوگانه» مواجه میشود: از یک طرف، مواجهه با مطالبات و مشکلات داخلی که پیگیری آن، حق مسلّم افراد است، و از طرف دیگر، وجود تهدیدات خارجی وجودی که از هر شکاف و اختلاف داخلی برای ضربه زدن به هویت و تمامیت آن جامعه استفاده میکند. در این موازنه دشوار، سیرۀ علوی به ما میآموزد که چگونه میتوان بدون انکار حقانیت مطالبات، اولویت را به حفظ هسته مرکزی هویت جمعی داد و برای احقاق حقوق، روشهایی را برگزید که اسباب تفرقه و سپس تسلّط بیگانه نگردد.









































