به مناسبت گرامیداشت هفته دفاع مقدس، یاران مرکز رشد به عیادت جانبازان سرفراز آسایشگاه ثارالله رفتند. این متن، روایتی از این دیدار است.
ورودیّه
حدود بیست و چند گلدان روی چرخدستی سه طبقه چیدیم و وارد شدیم. فضایی سرسبز، با حوضهایی که آبفشانهایش منظره زیبایی آفریده بودند، روبرویمان بود. سمت راست ورودی، ساختمان طویل و عریضی بود که بنظر میرسید مسیرمان از آنجا ادامه پیدا کند. اما راهنما به سمت چپ هدایتمان کرد و رسیدیم به منزل اول!
حتما به میز میرسید!
جانبازِ منزل اول عزیزی بود با هیکلی بهسان یک وزنهبردار؛ بله به همین فکر میکردم که او وزنهبردار پارالمپیک است یا خیر! همان که فهمید از کجا آمدیم، شوخیهایش شروع شد؛ گفت: ما درس خواندیم و وضعمان اینطور شد، شما بخوانید که حتما به میز میرسید! گفت: همان اول هم یک چفیه گردن ما انداختند و ما را به این روز کشاندند! با حالتی نیمخیز و لاتی و صدایی به شدت بم با ما صحبت میکرد و لبخند جالبی به لب داشت. از جایی به بعد من نمیفهمیدم چه میگفت، چون همان بدو صحبت خدمه چمنزن را روشن کردند و دیگر تصویر بود اما صدا نه! حاجی اهل گل و گیاه بود و دو تا از گلدانهای پر و پیمان را انتخاب کرد و تقدیمش کردیم.
دعا کنید در «مسیر» بمانم…
منزل دوم حدود ۲۰ متر جلوتر روبروی درب اصلی ساختمان بود. بعد از این منزل، چند متر جلوتر یک جانباز دیگر در انتظار ما بود؛ حس موزههای موقفدار داشتم، آن هم با این راهنمایی که حقاً مثل یک لیدر موزه صحبت میکرد! در منزل دوم با جسمی نحیف روبرو شدیم. با وجود اینکه بچه محل رستم دستان و اهل زابلستان بود، بسیار مظلوم بنظر میرسید. گویی جانبازهای دیگر حقش را میخورند و ایشان صدایش هم درنمیآید! نمیدانستم پشت این مظلومیت، چنان معصومیتی باشد که تلنگری اساسی بخوریم! بعد از گفتگویی مختصر و موقع خداحافظی، محسن به او التماس دعایی گفت و حاجی در پاسخ گفت: شما باید برای من دعا کنید، دعا کنید در مسیر بمانم! خشکم زد! چه میگویی حاجی؟! ما دعا کنیم شما در مسیر بمانی؟ مرد حسابی تو خودت مسیری!! آقا اصلاً بس است همین قدر که ماندی، بقیهاش را بگذار برای بقیه!

عمو موسی
منزل سوم خبری از حاجی نبود؛ به او باید بگویی «عمو موسی»! عمو موسی همان جانبازی است که تمام بازیهای پرسپولیس گوشه زمین روی ویلچر در حال تشویق است. فرق عمو موسی با بقیه طرفداران این است که بجای لباس و شال و کلاه قرمز، با لباس قرمز چفیه میاندازد. راهنما گفت از کجا آمدهایم و عمو سریع گفت: مهدوی کنی! آمدیم سر صحبت را باز کنیم که فهمیدیم حاجی شنوایی خود را از دست داده. از مکالمه با ما ناامید شد؛ ما نه ها؛ او! از پوشه در دستش لوگو پرسپولیس را درآورد و به چند نفر از ما داد. من هم رفتم جلو و گرفتم. پشتش عکس خودش بود و نامش و بیت شعری که ارادتش را به پرسپولیس نشان میداد. گفت رنگ پرچم مثل خون شهدا قرمز است! چند جوک با محوریت تمسخر استقلالیها برایمان گفت که به جز آقا مرتضی بقیه خندیدند. لابلای سخنان به ما عدد ۶ را با انگشت نشان میداد! قبل از خداحافظی با هم عکس یادگاری انداختیم و در حال رفتن جملهای گفت که تلنگر دیگری برای من بود: «هر چی میتونید خدمت کنید، بیکار نشینید». تلنگر بود برایم چون عجیب آمد که عمو موسای فوتبالیِ شوخطبع موقع تذکر، یکدفعه حالی به حالی شد و دیگر آن شوخطبعی حتی در چهرهاش هم پیدا نبود. انگار حرفها و کارهای قبلی هم فرع بود برای این.
سام بارترام
بالاخره از درب اصلی وارد ساختمان شدیم. گویی ساختمانی لوکس با معماری خارجی بود که در زمان شاه ساخته شده. البته که حال هر حسی از آن میشود گرفت جز لوکس! قدیمی بودن و فراموش شدن وصف خوبی است برای رنگ و روی این ساختمان. منزل چهارم، هیچ جانبازی نبود! بجایش راهنما به بنری که به دیوار کنار در نصب شده بود اشاره کرد و خواست یک نفر با صدایی رسا آن را بلند قرائت کند. بنر متنی بلند داشت و عکسی از یک دروازهبان که در مه غلیظ به حالتی آمادهباش ایستاده بود.
او سام بارترام بود که سال ۱۹۳۷ در بازی چلسی و چارلتون تا ۹ دقیقه بعد از سوت توقف بازی، در حالیکه صدای آن را نشنیده بود، در دروازه مانده و فکر میکرد تیمش مجال حمله به حریف نمیدهد. پلیسی از مه ظاهر شد و مطلعش کرد. در مصاحبه با اندوهی عمیق گفته بوده که «چه غمانگیز که دوستانم مرا فراموش کردند در حالیکه من داشتم از دروازه آنها حراست میکردم». تازه فهمیدیم که داستان از چه قرار است و تلنگر سوم شد! در سکوت، رهسپار منزل بعدی شدیم.
اتاق یک
یک حاجیِ خسته که انگاری وقت نامناسبی مزاحمش شدیم، در اتاق تک تخته روی ویلچر نشسته بود. محسن همان دیالوگهای رویه قبلی را شروع کرد و گفت: حاج آقا یک خاطره بگید؛ حاجی هم نه گذاشت نه برداشت و با گلایه گفت: «این همه خاطره گفتیم؛ بروید از قبلیها بشنوید!». یکی گفت حاجی ما که نشنیدیم. حاجی هم انگاری دلش پر باشد گفت: «خاطره رو بیخیال! زیاد گفتیم. حالا مگه مهمه چیشد و چیکار کردیم؟! این همه شهید و جانباز دادیم، خب الان چیشد؟ حرفها رو بیخیال، مهم فکر جهاده!
صدای الله اکبر ما دشمن سرتاپا مجهز رو فراری میداد. ما به این روحیه جهادی نیاز داریم. طهرانیمقدمها با همین روحیه کشور رو ساختن. تا شما نبینید که دشمن هم اندازه شما که تفنگ درست حسابی هم ندارید، با تانک جلوتون صف کشیده، هیچوقت حس نمیکنید که کشور نیاز به پیشرفت داره. تا شما اون فضا رو نبینید و حس نکنید این بحرانها رو، اون حسی که حرفهای ما داره به شما نمیرسه. منی که اینا رو دیدم از دل و جون میخوام کشورم رو قوی کنم. شما هم باید این روحیه رو پیدا کنید. انشاءالله که بتونید با این روحیه، یه تحولی توو کشور ایجاد کنید؛ کی بهتر از شماها؟ شما اگر قرار نیست بکنید، پس کی بکنه؟!». تک تک جملاتش ذهنم را به خود میپیچاند و ضربهای عجیب بود. آقا جواد هم این وسط وقت گیر آورده بود و گفت بیایید در تربیت جهادی، راه نجات این است! آنچه که در این بین موجبات فضولی را فراهم کرده، تابلوی نقاشی چهره امام بوده که با خط خوش دوبیتی پرمعنایی از ایشان در کنارش تحریر شده بود:
خیز شتربان که دمید آفتاب
وقت رحیل است نه هنگام خواب
تا نگری از همه وا ماندهای
قافله رفته است تو جا ماندهای
جبهه با پارتیبازی!
اتاق شماره ۳، عزیزی بود که تازه از حمام درآمده و البسه مناسب جهت پذیرش اینجانبان را نداشت و با راهنمایی آقای محسنی (راهنمای جمع ما)، به اتاق ۶ رفتیم. اتاق ۶ حاجی توکلی منتظرمان بود، همانی که عمو موسی موقع عبور ایشان از دور به او اشاره کرد و گفت: «استقلالی سوراخ سوراخ»! بعد رد و بدل شدن تکه پارههای تعارف، حاجی بی مقدمه گفت: «شما امام صادقیها خیلی خطرناکید؛ در دنیا معروفید!» هیلان ماندیم که کدام برادر دینی، به ایشان زخمی وارد کرده که حال اینطور میگوید. گفتگو را شروع کردیم و گفت: «هفته دفاع مقدس تبریک نداره! جنگ که چیز خوبی نیست. فقط میشه گرامیداشت بگیریم اون هم بخاطر جانبازا و شهدا و خانوادههاشون».
حاجی توکلی، دو برادر بزرگتر داشت. برادر بزرگترش، رفیق سردار همدانی بود و در ۱۶ سالگی، بواسطه پارتی و این رابطه مذکور توانست همراه هفتاد هشتاد تا از بچه محلهایش به جبهه برود. تعریف کرد که همه یک عهدنامه امضاء کردند که تا امام امر نکرده برنگردند. خودش به آن میگفت خوننامه! چون همگی با خون خود آن را مهر کردند. سه بار مجروح شد اما باز خود را به جبهه رسانید. غافلگیری آنجاست که حتی بعد از قطع نخاع، با ویلچر به جبهه بازگشته بود! دهنهامان باز مانده بود. نه بخاطر اینکه حاجی با ویلچر برگشته جبهه، نه! به این خاطر که با همان ویلچر، از ۶۵ تا سه سال بعد جنگ کماکان در منطقه مانده و حتی بعدش در مأموریتهای برون مرزی شرکت کرده بود.
برای من چیزی بالاتر از تایید و یقین بود که من ضعیفم. بله فقط انسانهای ضعیف به اندازه امکاناتشان کار میکنند. لحظات آخر بود. حاجی گفت «دعا کنید امام زمانم ازم راضی باشه». در دل حرص میخوردم، حاجی نگو! حاجی نگو! بابا تو اینطور میگویی من دیگر خواب رضایت امامم را هم نمیتوانم ببینم! هر آدمی نیاز دارد که برای اینکه شب خوابش ببرد بداند آدم خوبی است؛ شما بعد این کارها و فداکاریها اینطور میگویی، منی که آهی در بساطم نیست چه کنم؟! آخر کار حاجی با این جمله بدرقهمان کرد: «پاکار انقلاب باشید در همه سختیها و صف اول باشید».















































