مجری از همسرِ سردار رشید اسلام، «سردار غلامعلی رشید» دعوت میکند تا برای ما سخن بگوید. خانم دکتر ترابیکیا در جایگاه قرار میگیرند. البته نه فقط به عنوان یک مادر و همسر شهید یا یک بانوی امداگر زمان جنگ، حتی نه به عنوان یک استاد فلسفه در حوزه و دانشگاه؛ بلکه به عنوان یک مربی که هنرمندانه یک خانواده را به سعادت رسانده است و مانده تا رسالتش را تکمیل کند...
بدون اغراق، دهها بار این قطعه فیلم را که در معراج شهدا گرفته شده، دیدهام. قطعهای که نشانگر عشق به شهید و شهادت در این خانواده و سرشار از محبت و افتخار مادر به فرزند شهیدش است. شنیده بودم عاشق پسرش هست و قبل از شهادت هم از هر ده جمله، چندتایش در مورد «امین عباس» بود. تا به حال مادری به این اندازه عاشق پسر ندیده بودم، گویی تمام وجودش امین عباس بود و بس.
قرعه کار به نام ما زده شد و به استقبالش رفتیم. استقبال از همسر و مادری که قرار بود در سالروز ولادت مادر عالم، برای همسران و مادران خانوادهی مرکز رشد سخن بگوید. قلبم از مواجهه با آدمی که اینچنین غمدیده و بزرگ است، بیتابی میکرد. همین که میرسند، از ایشان اجازه همراهی میگیرم.
شنیدهای که اگر آدم عاشق باشد، در همه چیز، محبوبش را میبیند؟ اسم دانشگاه او را به خاطراتش میبرد و میگوید: «عباس قصد داشت دکتری را اینجا بخواند» و با ذوق ادامه میدهد: «آنوقت رشتهاش فقه و حقوق جزایی میشد!» بی گمان این لبخند و جملات کوتاه، حاصل زیستن با خاطراتی است که برای او عین زندگی است و برای ما دستهای از وقایع که شاید اتفاق میافتاد و حالا نیفتاده است. یحتمل چندین مرتبه در خیالاتش او را داماد کرده بود و چند بار در جلسه دفاع رساله «دکتر امین عباس رشید» به عنوان مادر شرکت کرده بود و برای قد و بالایش صدقه داده بود.
اسم سالن را که میبیند، گوشه لبش خندهای میآید و میگوید: «به قول عباس: سالن بابا مهدوی!» لبخند میزنم و میگویم بله؛ یقیناً بابامهدوی. حاجآقای مهدوی برایمان کم پدری نکرده است.
از اینجا به بعد؛ باید مادر را از پشت صندلیهای سالن به نظاره بنشینم.
مجری از همسرِ سردار رشید اسلام، «سردار غلامعلی رشید» دعوت میکند تا برای ما سخن بگوید. خانم دکتر ترابیکیا در جایگاه قرار میگیرند. البته نه فقط به عنوان یک مادر و همسر شهید یا یک بانوی امداگر زمان جنگ، حتی نه به عنوان یک استاد فلسفه در حوزه و دانشگاه؛ بلکه به عنوان یک مربی که هنرمندانه یک خانواده را به سعادت رسانده است و مانده تا رسالتش را تکمیل کند.
صحبت ایشان حول موضوع تربیت و تاثیر بازی در آموزش و شخصیت دادن به کودک آغاز میشود، نگاهشان درمورد نقش ادبیات فارسی در تربیت، بسیار جذاب و دقیق است. این نگاه را از سردار رشید دارند که با کتاب شعر به خواستگاری ایشان آمد و کودکش را با اشعار شخصیت داد. پسری که در شش سالگی حافظ و شاهنامه را از حفظ بخواند و بفهمد، تکلیفش با حماسه و عشق مشخص است. پس سردار در منزل هم برای خانواده سرداری میکرده است. البته آنجا هم جنس سرداری اش، آرام، عمیق و فکورانه بوده و با سروصداهای مرسوم فاصله داشته است. به قول حاج خانم: «سکوت و فکر برای او همنشین خوبی بودند.» اما معلوم است که سکوت او با سکوت امثال ما چقدر فرق میکند و چقدر معناست که پشت این سکوت، خانه کرده است.
همسری که از پشت صندلیهای سالن برای من در حال رخ نمایی است، با مادر مهربانی که گوشه گوشه کلامش امین عباس بود، فرق دارد. حالا سردار است که در حال رخ نمایی است و همسری که صبر و استقامتش مثال زدنی است.
به قول ایشان، حاج آقا شخصیت اندیشمند و فکوری بود که اگر یک مسئله جدید داشت، بی قرار میشد. ساعتها وقت میگذاشت و در موردش مطالعه میکرد و با ذوق زیاد، تحلیلهایش را به بقیه هدیه میداد. نمونهاش تفسیری چند وجهی از آیه ۴۷ سوره حج بود که ساعتها در مورد زمان، ایام و سیارات مطالعه کرده بودند و نتیجهاش ۴۰ صفحه تفسیر آیه ۴۷ حج شده بود.
هیچ کاری برایش شوخی نبود و ساده نمیگرفت. وقتی به مکه مشرف شده بود، چنان از تاریخ اسلام خوانده بود و برای همکاروانیها صحبت میکرد که گویی یک استاد تاریخ در حال ارائه ظرافتها و بین خطوطی است که باید سالها تاریخ بخوانی تا بفهمی. نقشه شعب ابی طالب و مکه و مدینه را طوری روی لباس احرام کشید که رئیس کاروان آن را به یادگار برد تا به دیگران نیز نشان دهد.
سردار مرد خانه نشستن نبود که در خانه شهید شود. انگار که حاج خانم ناراحت است و کنایه شنیده است و کنایهها زخم شدهاند گوشه دلش! میگوید: «ایشان صبح از مأموریت آمده بود و قرار بود فردای همان روز مأموریت دیگری بروند که شهادت او را سریعتر به مقصودش رساند.»
سخنرانی که تمام میشود، هدیهای به رسم یادبود به ایشان اهدا میشود. چند قدم که از درب سالن فاصله میگیریم. دوباره با مادری روبرو هستم که لطافتش تسخیرم میکند. چند پدر، فرزندانشان را در آغوش گرفتهاند. زنی که به خاطر حجب و حیا، دوست ندارد صدایش را نامحرم بشنود و تاکید میکند بدون اجازه از مجلس عکس نگیرید، حالا میایستد و این پدران را تحسین میکند که به همسرانشان کمک میکنند.
حالا که قصه، دوباره قصه مادری شد، میتوانم دخترش باشم و راحتتر در راه بازگشت تا خانه او را همراهی کنم. همین که در ماشین مینشینیم، عکس امین عباس را با لباس روحانیت نشان میدهد: «میدانستی عباس روحانی بود؟» سری به نشانه تأیید تکان میدهم.
میگوید: «اسمش را خودم انتخاب کردم، مادر بزرگم عاشق اسم عباس بود و در عالم بچگی به او میگفتم: دایه! خودم برایت عباس میآورم. «امین»ش هم که با روز تولدش، با خودش آورد. به حاج آقا میگفتم اسمش را عباس بذاریم تا فدای حسین شود. حاج اقا میگفتند: اسمش را بگذاریم عباس، فامیلی هم که رشید است. نکند اگر جنگ شود، بترسد و به جبهه نرود.» میخندد و دوباره یادم میدهد که چقدر مادر است.
«حاج آقا در جنگ سوریه دائماً تلاش میکردند امین عباس را به سوریه بفرستند و میگفتند: در طول زندگی آدم مگر چندبار فرصت جهاد و شهادت فراهم میشود. برو؛ دیگر معلوم نیست در زمان زندگیات باب جهاد فی سبیل الله باز شود! آموزش هم دید و روزی که میخواست برود، به من میگفت: خداحافظ امّ وهب!»
داخل تونل که شدیم، دوباره دلش با یاد محبوب پر زد و رفت. چند ماه قبل از شهادت با امین عباس به مکه رفتیم. «تونلهایش شبیه اینجا بود. از اهل دلی شنیده بود که باید سه روز روزه در مدینه بگیری و به رسول الله هدیه کنی، تا حاجتت را بگیری. دوست امین عباس بعداً خواب میبیند که حاجت امین عباس روا شده است.» مادر که آن روز نمیدانسته پسرش چه حاجتی خواسته، میگوید: «گاهی دعای عاقبت بخیری میکنیم اما ته دلمان، به شهادت و قتل فی سبیل الله که مصداق عاقبت بخیری است، راضی نیستیم. پس خودمان نمیخواهیم» و امین عباس واقعاً عاقبت بخیر شد.
لنز دوربینم به سختی میتواند این روح بزرگ را در خودش محدود کند و برایم فریمهای خاطرهانگیز بسازد. هر طرف که لنز را میچرخانم، امین عباس را میبینم و سردارِ فکور و استواری که دشمن را به ستوه آورده. گویی این روح بزرگ، عظمت خودش را در این وسعت میبیند و به هیچ کمی قانع نمیشود. این عظمت است که میتواند چنان سردار و فرزندی را به خواسته دلشان نزدیک کند و در موقعیتی که با پیکر فرزند روبرو میشود، بگوید: «عزیز دلم، چقدر دلت این لحظه را میخواست.»









































