نوجوانی زیر آفتاب صحرازُوال
نوجوانی زیر آفتاب صحرازُوال

در «صحرازُوالِ» زندگی شور نوجوانی، هم باغبان می‌خواهد و هم باغبانی‌، تا هر آنچه بر خشت خشت نوجوانی سوار می‌شود، جهت و معنای درست و قویم پیدا کند و هرز نرود. مگر نه، نوجوانی، خیلی زود غارت‌زده می‌شود و خیلی تند به یغما می‌رود.

صبح‌های خرداد دوره نوجوانی همیشه برایم دو طرف داشت: یک طرف سخت و دشوار و یک طرف گوارا و دلنشین. برای رسیدن به طرف دوم، لاجرم باید طرف اول را تجربه می‌کردی! جزئی‌ترش می‌کنم. بچه کشاورزم و خردادماه وقتِ بار دادن برخی میوه‌های زمین‌مان بود. معمولاً باید ساعت سه و نیم بامداد، از خانه به سمت زمین می‌زدیم بیرون. می‌رفتیم جایی به اسم «صحرازُوال». صحرایش برمی‌گشت به دشت و دمن بودنش و البته از یک جایی از سال به بعد هم بی‌آبی‌اش. زُوال هم، همان زوال است که به آفتاب مستقیم دم ظهر و بعد از ظهر اشاره داشت که خیلی داغ و سوزنده بود.
معمولاً نماز صبح را سرِ زمین می‌خواندیم و کار را شروع می‌کردیم. بستگی به اینکه مدرسه داشتیم، امتحان داشتیم یا تعطیل بودیم، زمان کار متفاوت و متغیر بود. از سه ساعت گرفته تا پنج شش ساعت مشغول بودیم؛ از تاریکی دم سحر تا روشنایی آفتاب گرمابخش و البته داغ خرداد…
اول کار معمولاً اخمو بودیم و خوابالو؛ بچه بودیم دیگر. آرام آرام که آب در دهان‌مان خیس و غلت می‌خورد و موتور نطق‌مان روشن می‌شد، علاوه بر کار شروع می‌کردیم صحبت کردن. البته باغبان دائم متذکر می‌شد «حواس‌تون از کار پرت نشه». از هر دری هم صحبت می‌کردیم. از جنگ ایران و عراق که اون وقتها یک شب در میان هواپیماهای صدام می‌آمد برای بمباران، تا موضوع مدرسه و خبرهای فامیل و فوتبال. یادم است که افتتاحیه جام جهانی ۹۰ بود توی ایتالیا و کامرون با یک گل و دوسه تا اخراجی، آرژانتین قهرمان ۸۶ را شکست داد. صبح فرداش کلا مشغول تحلیل اون بودیم و البته همراه کار. باغبان هم دائم تذکر می‌داد: «برای فوتبال و تحلیلش وقت زیاده، به کار الانتون دل بدین…»
هر روز که کمر سختی کار می‌شکست و می‌افتادیم روی دور تمام شدن و جمع و جور کردن جعبه میوه‌ها و بار زدن‌شان برای فروش در میدان، انگار انرژی تازه‌ای دمیده می‌شد و تندتر و سریع‌تر کار می‌کردیم تا برسیم به قسمت گوارا و دلنشین کار. اول متن را یادتان هست؟ با خستگی تمام می‌رسیدیم خانه تا خودمان را تر و تمیز کنیم و آبی به دست و صورت‌مان بزنیم و صبحانه را نوش جان کنیم بعدش هم بزنیم بیرون پی مدرسه و دانشگاه و کار… اون صبحانه حقا خوردن داشت. انگار مائده آسمانی بود. همان نان و پنیر و چای معمولی بود ولی بعد از کار سخت، مزه‌اش چیز دیگه‌ای بود. همه‌اش می‌چسبید به رگ و پی‌مان. خیلی خوشمزه بود. البته تا تجربه نشود، لذتش فهم نمی‌شود. راستی! سر همان سفره بود که معنای حلال و طیّب و طاهر، برای‌مان تجسم عینی می‌یافت.
از اون سختی بیداری اول صبح و کار نسبتاً سنگین تا رسیدن به سر سفره و جمع شدن همه و صرف صبحانه دسته جمعی، هر قدم و نفسی پر بود از نکته‌های ریز و نغزی که پیش می‌آمد که یا به چشم و گوش می‌دیدیم و می‌شنیدیم و یا باغبان برای‌مان می‌گفت و حکایت و روایت می‌کرد. کلاس درسی بود برای خودش بی آنکه میز و نیمکت و تخته‌ای باشد. نوجوانی ما سرشار بود از این لحظات و نکات. اول صبح بعد از استراحتی متعارف در بهترین زمان گیرایی مغز با نکته‌های ظریف و نغز، ذهن به حال و وجد می‌آمد و بعضاً تا مرز بهجت و سماع هم پیش می‌رفت.
شاید برای «هر که در این حلقه نیست خارج از این ماجراست»، هر چه تعریف کنی نتواند به قد و کیفیت این لحظات و نفحات قد علم کند و نتواند بفهمد که نقشی که در آن روزهای نوجوانی، بر دل و مغز و روح و فکرمان حک می‌شد، طوری ماندگار می‌شد که به مسیر حرکت، جان و جهت می‌داد و دم قبل و بعد آن را کاملاً جدا می‌کرد.
یادم هست یک نوبت وقتی مشغول توت گرفتن بودیم و درختی را تکان داده بودیم و داشتیم چادر توت را خالی می‌کردیم و توی جعبه میوه می‌ریختیم، دیدیم باغبان دوباره رفت بالای همان درخت و تک دانه توتی که لابلای شاخ و برگ‌ها پنهان بود را چید و خورد. بعد که حیرت ما را دید که: «برای یک توت دوباره رفتین بالای درخت؟!» گفتند: «اگر بدانی که درخت، همه قابلیت خود را به وسط می‌آورد تا آن دانه توت به چشم ما بیاید و ما آن را استفاده کنیم. الان وقتی این میوه به چشمم خورد و آن را چیدم و خوردم، اینقدر درخت خوشحال شد و کیف کرد که نگو…» با این نگاه، با عینک دیگری در عالم، دقیق می‌شوی و غور می‌کنی.
***
سالهای نوجوانی، سالهایی که خیلی زود می‌آیند و خیلی تند رهسپار می‌شوند و خود را ذخیره جوانی و تمام ایام آتی عمر می‌کنند. سالهایی که خیلی کوتاه‌اند، اما خیلی عمیق‌اند و ماندگارترین نقش‌ها را بر ذهن حک می‌کنند.
می‌دانید که دوره خردسالی و کودکی، دوره مواجهه با همه تازگی‌های پیرامون است و کودک دوست دارد آن را ببیند و بشناسد و یاد بگیرد و حس تبعیت و پیروی همراه با تعلم و یادگیری در او پر رنگ است و از آن طرف در دوره جوانی، وزن عقل و تفکر می‌چربد و آدمی در عین شور جوانی، دوست دارد با محاسبه دقیق‌تر و عقلایی، خود را سر به راه‌تر و ریشه‌دار معرفی کند، دوره نوجوانی اما، دوره شور و حیرت و بدعت است. حس تعلم همچنان مثل دوره کودکی زنده است اما نه به تبعیت محض، بلکه نوعی استقلال و خودبسندگی در آن مشهود است. نوجوان، بعد از دوره کودکی می‌خواهد خود را صاحب امضا جا بزند و در مواجهه‌ها، چشم و نگاه و عینک خود را مرجع خبر و نظر قرار دهد. اگر این شور با چراغ ارشاد و تعلیم و تولیت جهت درست پیدا نکند و ولنگاری و بی‌صاحبی را ضمیمه شور نوجوانی نماید، نوجوانی می‌شود سالهای عقیم و دردسرساز که «غوره نشده، مویز شده» را تداعی می‌کند و تازه می‌شود اول چالش‌های سخت فردی و اجتماعی.
هر چقدر حس رهارشدگی نوجوان و البته «همه‌چیزدانی و فهمی»، جلوتر از داشته‌هایش، میدان‌دار فهمش از پیرامون شود و خود را یکه‌تاز میدان فهم ابهام‌ها و تردیدها و سؤال‌ها بداند و همه مواجهه‌های ناقص خود را به عنوان یک کل بی‌نقص به شمار آورد و با آن جلو رود، خطر سهمگینی در انتظار است.
در «صحرازُوالِ» زندگی شور نوجوانی، هم باغبان می‌خواهد و هم باغبانی‌، تا هر آنچه بر خشت خشت نوجوانی سوار می‌شود، جهت و معنای درست و قویم پیدا کند و هرز نرود. مگر نه، نوجوانی، خیلی زود غارت‌زده می‌شود و خیلی تند به یغما می‌رود. نوجوانی کیمیای کمیابی است که اگر در دوره کوتاه خود ورز و ارز یابد و شناسنامه معتبر بگیرد، قادر است دنیای جدیدی بسازد که در آن از دردها و آلام بشری کاسته می‌شود و همیاری‌ها و کامیابی‌ها، به چشم می‌آید و جلوه می‌کند.
این دوره، محتاج ارشاد و اشراف و توجه است، اما اگر این اشراف و اشراب به مناقصه یا دورکاری گذاشته شود تا به خیال باطل، زحمت و هزینه‌اش کم شود و با جعل و وضع ابزارهای مصنوعی و مجازی به گروگان گرفته شود، آن‌گاه به جای ساخت دنیای بهتر، خودش دردی می‌شود اضافه به دردهای قبل و به جای راه‌گشایی، راه‌بندان درست می‌کند.
دوره نوجوانی، نیازمند مراعات و باغبانی است که با سرهم‌بندی‌ها و دست‌کم‌گرفتن‌ها و رهاشدگی‌ها و تعارف و رودربایستی‌ها، بی‌تناسب است. اینکه در گلستان خانه و باغستان مدرسه، نوجوان را با جعبه ابزارهای خودکار و خودآموز (و به ظاهر هوشمند) سرگرم کنیم تا وقت او و ما بگذرد، نوجوانی نوجوان در گرد و غبارهای روزمره، خاکی و غبارآلود می‌شود و به هدر و هرز می‌رود.
مادران و پدران و معلمان امروز به همان نسبت که گرفتار شلوغی و مشغله‌های دنیاشهر مدرن هستند، از الزامات و ملزومات باغداری و باغبانی دورند. اصلاً میدان توجه‌شان و درگیری‌های ذهن‌شان با نقش‌آفرینی خانوادگی و اجتماعی‌شان فاصله دارد. درست است که مادری و پدری کردن، ذاتی فطری دارد اما در دنیای پر ازدحام امروز، آن هم نیازمند سواد و بازآموزی نقش است.
معلمی که جای خود دارد. روزگاری قرار بود «تربیت معلم» صورت گیرد اما آن هم آرام آرام به «تولید معلم» تبدیل شد و امروز دیگر رسماً به «تولید انبوه»!! آن رسیده‌ایم. یعنی از فرایندی طبیعی به فرایندی مکانیکی و ماشینی رسیده‌ایم. بدیهی است که اگر نقش‌آفرینی‌های باغبانان خانه و مدرسه، کم‌رمق و ماشینی شود، نهال‌های کودکی و نوجوانی در تندباد حوادث این روزها یا بی‌ریشه می‌شود یا ریشه‌هایی به غایت نحیف به خود می‌گیرند که تحمل نسیم هم ندارند.
خانه و مدرسه چاره‌ای ندارند جر آنکه در این دنیای صفر و یکی، همراه با درک واقعیت‌های عالم و آمد معاصر، نقش سنتی (فطری) خود را در هیأتی بازآرایی‌شده ایفا کنند و این ممکن نیست مگر اینکه هم دل بدهند و هم عقل به کار ببندند… باغبان لازمیم…

منتشر شده در شماره ۴۵۴۴ روزنامه فرهیختگان