جمعه روز خانواده است! پای خانواده که میآید وسط خیلیچیزها عوض میشود. یاران رشد، حالا بیشتر از آن که مرکز رشدی باشند، پدرند. سه تا از بچهها از وسط راهروی بخش رویداد میدوند بیرون. یکی از آنها پشت سر هم میگوید «آهنربا آهنربا»! احتمالاً در دنیای سهنفرهشان معنایی دارد! حالا قرار کمی قرارتر است. دوتا از دخترها دست در دست هم از هستهها دیدن میکنند. خانوادهها یکی یکی هستهها را میبینند و میروند جلو. جمعهها روز خانواده است.
پای خانواده که میآید وسط، خیلی چیزها عوض میشود، مثلاً نظم! قاریِ جلسه رفته روی سن و میخواهد صلوات بگیرد اما همه یا در حال نشستناند یا احوالپرسی با بغلدستی یا آرامکردن بچهها. یکی از بچهها دنبال آب میگردد، پدرش سعی میکند او را با آبمیوه راضی کند، اما قضیه حیثیتی است و فقط آب جواب. پذیرایی جلسه آبمیوههای أثیر طبیعیِ عراقیست، به همراه کیک. عکاس در فاصله پنجاه سانتیمتری از قاری عکس میگیرد. کیک برای بچهها خیلی بزرگ است و احتمالا نصف بیشترش را نخورده رها کنند و حدس میزنم جای شام را هم بگیرد. تعداد مجردهای این جلسه کمتر از تعداد انگشتان یک دست است و من هم یکیشان، متأسفانه… قرار بعد از این جلسه، دیگر آن قرار قبلی نخواهد بود. زیرصدای قاری که همچنان با قدرت میخواند و صبر و حوصله بچهها برایش مهم نیست، صدای جنب و جوش بچههاست، به همراه صدای خشخش پلاستیک کیکهایی که هنوز در تلاشاند برای خوردنشان. عکاس که دست از سر قاری برداشته حالا سوژههایش را یکی یکی از میان جمع پیدا میکند. گوگولیهای در بغل پدر و مادرشان. چیزی به نام نظم مدرن در جلسه وجود ندارد. اصولاً نظم مدرن، ضد خانواده است. مگر بچه سهساله قابل نظمدهیست؟
پای خانواده که میآید وسط خیلی چیزها عوض میشود. مثلاً جنب و جوش! جلسه در قسمت رویداد قرار برگزار میشود. دورتادور سالن، هستهها قرار دارند و فضای خالی بینشان محل رویداد است. یک فضای بیست در پنج که سمت راستش، سه ستون صندلی از اول تا آخر قرار دارد و سمت چپش چهار ستون. خانمها سمت چپ و آقایان سمت راست. یک ستون هم وسط سالن برای رفت و آمد خالیست. بچهها در ستون وسط سالن راه میروند و گاهی مادر و پدرهایشان را هم با اصرار از سر جایشان بلند میکنند. صدای جیغ گهگاه میپیچد در فضا. آقای مجری رفته روی سن و سعی دارد توجه خانوادهها را جلب کند، در حالی که نود درصد توجه آنها سمت بچههاست! سین برنامه اعلام میشود: پخش کلیپ، سخنرانی استاد فیاضبخش، سخنرانی دکتر باقری، کلیپ پویش ماه مهر، ذکر توسل و بازدید از نمایشگاه. همه هشتاد و خوردهای صندلی پر شده و همین زمانهاست که من هم باید جایم را به خانوادهای بدهم. مجری صحبت میکند. صدای گریه میآید. سه چهارتا از خانوادهها سردرگم و کلافه وسط سالن ایستادهاند. روز پنجم است و با سرعت قابل توجهی گیرهای فنی برطرف میشود و کلیپ شروع. لامپها را خاموش میکنند برای بهتر دیدهشدن تلویزیون شهری…
پای خانواده که میآید وسط خیلیچیزها عوض میشود. مثلاً اقتضائات جلسه. بچهها جلوی تلویزیون راه میروند. آزاد و رها. در همین لحظه بازی جدیدی به ذهنشان میرسد. پسرها یکی یکی از روی سن میپرند پایین. دختری روی سن شربت مینوشد. با یک روسری صورتی گل گلی و مانتوی چهارخانه صورتی سفید. با آرامشی ستودنی مینوشد انگار نه انگار بیش از شصت هفتاد زن و مرد در تلاشند مستند کوتاه مرکز رشد را که پشت سرش پخش میشود، ببینند. یک لحظه سرم را میچرخانم و میبینم که آمده وسط راه. یک کفش کوچک را در دست گرفته و به پدرش نشان می دهد. برای کیست؟ خدا میداند. حالا سه پسر آن بالا جولان میدهند. بچههای مرکز رشد هم در کلیپ روی تلویزون شهری از مرکز رشد و حل مسائل انقلاب اسلامی میگویند. روی صورت بچهها آثار کاکائوی کیک معلوم است. حدود ده دقیقه است یک دختر با مانتوی گل منگولی قرمزش، در حالی که روی دسته صندلی سالن امتحانات نشسته و پاهایش را در هوا تکان میدهد، با قدرت کیک میخورد. در حالی که هنوز بیش از یکسوم کیک باقیمانده. روی یکی از صندلیها چهارتا از دخترها دور هم جمع شدهاند و صحبت میکنند. انگار اینجا قرارِ آنهاست. اگر بگویم تعداد پدر و مادرها کمتر از تعداد بچههاست پر بیراه نگفتهام. دوتا دختر وسط سالن راه میروند و فاطمه را صدا میزنند که کنار مادرش نشسته. باباها فرزندانشان را از روی سن برمیدارند. کلیپ تمام شده حالا نوبت استاد فیاضبخش است. صدای غان و غون بچههای ریزه میزه به عنوان زیرصدای جدید جلسه پخش میشود. لامپ ها روشن میشود و صلوات! استاد میروند روی سن. بچههای روی سن از هیبت یکی از مرکز رشدیها میترسند و برای لحظاتی میآیند پایین.
بیرون اما اتفاقات دیگری در جریان است. مادرها با آرامش کامل در جلسه نشستهاند. آنطرف بچههای گریان در بغل پدرهایشان هستند و آنها تلاشهای بیهودهای برای آرامکردنشان انجام میدهند. همان تکان تکانهای تکراری که چیزی دیگری هم غیر از آن بلد نیستند! سر و صدای بچهها میآید.
پای خانواده که میآید وسط خیلی چیزها عوض میشود. مثلاً جنس کلام استاد فیاضبخش! استاد فیاضبخش از نقش تمدنی زنها میگویند. کاسههای شکلات کاکائویی یکی یکی خالی میشود. یکی از پدرها میدود بیرون و یک بچه هم دنبالش. پدر میگوید:
– کوچیکه نیست!
در حالی که همان فرزندش که هست هم کوچک است! نمیدانم منظورش چقدر کوچک است! یکی از مرکز رشدیها با یکی از چهار دخترش، پدر و دختری خلوت کردهاند و دور تا دور قدم میزنند. پسرِ یکی دیگر از یاران سعی دارد روی زمین بالانس بزند، اما ناموفق است. بلند میشود و به روند عادی زندگیاش ادامه میدهد. خودش میفهمد که ژیمناستیک مسئله او نیست! پسرکی صندلیهای سفید را جابهجا میکند و کنار هم میگذارد. پدرهایشان که از چندمتر آن طرفتر همهچیز را زیر نظر دارند، در حالت آمادهباش قرار میگیرند که اگر صندلی کله پا شد با تندترین سرعت ممکن بدوند. سخنرانی استاد ادامه دارد. استاد از علامه طباطبایی میگویند که در سوگ همسرشان آنقدر گریستهاند که اطرافیان از ایشان انتقاد کردهاند. علامه هم گفتهاند: «من برای مرگ همسرم گریه نمیکنم، گریه من از صفا و کدبانوگری و محبتهای خانم است، من زندگی پرفراز و نشیبی داشتهام، در نجف اشرف با سختیهایی مواجه میشدم، من از حوائج زندگی و چگونگی اداره آن بیاطلاع بودم، اداره زندگی به عهده خانم بود.» حالا یاران مرکز، بیشتر از آن که مرکز رشدی باشند، پدرند.
سه تا از بچهها از وسط راهروی بخش رویداد میدوند بیرون. یکیشان پشت سر هم میگوید آهنربا آهنربا. احتمالا در دنیای سهنفرهشان معنایی دارد… پدرها برای صحبت با بچههای دیگر با لحنهایی حرف میزنند که احتمالا اگر از آنها فیلم بگیرم، بعدا میتوانم تهدید و اخاذی کنم. حاج آقای فیاضبخش سخنرانیشان تمام شده و میروند برای مصاحبه. دکتر باقری از ایشان سوالاتی می پرسند و برای بدرقه همراه میشود.
مجری شعر میخواند، دردوارههای قیصر امینپور! و جنس درد مرکز رشدیها، آن چیزی که آنها را دور هم جمع کرده، همان چیزی معرفی میکند که قیصر گفته: دردهای من گرچه مثلِ دردهای مردمِ زمانه نیست؛ دردِ مردمِ زمانه هست… شعر تمام میشود و سپس میرود سراغ کلیپی از بچههای بچههای مرکز رشد به نام پویش ماه مهر. چند نقاشی به سبک سورئال از بچههاست به همراه چند سؤال، و جوابهایی که بچهها دادهاند. یکی از بچهها عکس پدرش را کشیده و کنارش نوشته: بابا از رشد آمد! یکی از بچهها میگوید: «بابام نیست» و لای جمعیت گم میشود. احتمالا همان کوچیکهای است که نبود و الان هست… مجری بعد از پایان کلیپ صلوات می گیرد و صدای دخترهایی که گعده گرفتهبودند، بلندتر از همه است. دکتر باقری شروع میکنند و از یک خبر تازه میگویند. مرکز رشدِ بانوان. همزمان گعده سهتا از بچهها کمی آنطرفتر روی سن در جریان است.
پای خانواده که بیاید وسط خیلی چیزها عوض میشود مثلاً مهد قرار تبدیل میشود به هیئت خانوادگی قرار. آقای سرخان میروند برای ذکر توسل. یکی از پدرها گعده بچهها را به هم میریزد و آنها را به سمت پایین هدایت میکند. روضه در جریان است. بچهها از طرفی به طرف دیگر میدوند. کشتی شکستخورده طوفان کربلا…
حالا قرار کمی قرارتر است. دوتا از دخترها دست در دست هم از هستهها دیدن میکنند. خانوادهها یکی یکی هستهها را میبینند و میروند جلو. جمعهها روز خانواده است!











































