روایتی از نشست صمیمی خانواده یاران مرکز رشد با خانم موسوی | راوی رمان «پاییز آمد» خدا شاهد است، حتی یکبار گلایه نکردم…
زن خردمند؛ صدایی که باید دوباره شنیده شود.
زن خردمند کسی است که حکمت دارد؛ نه از جنس درس و دانشگاه، بلکه از جنسی که با قلبش میفهمد، با نگاهش آرام میکند و با تصمیمهایش خانوادهای را از تونلِ وحشتِ روزمرگی با تمام مصائبش، به سلامت عبور میدهد. او نه در هیاهوی اجتماع که در سکوت خانهاش، نقشآفرینی میکند. اما زنِ امروز در مسیری دیگر قرار گرفته. کهنالگوی زن خردمند را رها کرده و به الگوی زن جنگجو چنگ زده است. زنی که در پی اثبات خودش میجنگد و برای حقوقش فریاد میزند، اما در این مسیر، خانهاش، همسرش و فرزندانش را پشت سر رها میکند و در آیندهای نهچندان دور به ورطهی هلاکت میکشاند.
پدر؛ اسطورهی جاودانه…
دلنوشتهها و عهد را که به صورت یک قاب آماده شده بود، تقدیم آیت الله مهدوی کردیم. ایشان قاب را گرفتند و بوسیدند! برایم خیلی جالب بود. اگر من بودم وقتی قاب را میگرفتم، مثلا لبخند میزدم و دیگر هیچ!
طلاها و قصهها
ماجرا از این قرار بود که تصمیم گرفتیم پای پویش نذر طلا را به جمع صمیمی خانوادهی رشد باز کنیم. در مدت کوتاهی، قطعههایی از طلا به دستم رسید که هر کدام قصه خودشان را داشتند اما در یک چیز مشترک بودند؛ همگی با آرزوی نابودی رژیم کودککش اسرائیل اعزام میشدند.
جهاد در قلب تهران!
مرد بدون توجه به اطراف با لذتی ظاهرشده، غرفه و کارهایش را برای همسری که از غرورش سؤال میپرسد، توضیح میدهد. گویی آن غرفه را با هم ساختهاند و به این نقطه رساندهاند! انگار خدا، تمام نشانههایش را چیده بود تا به من ثابت کند که جهاد را باید در قلب تهران نیز ساخت و جهاد آمدنی نیست که منتظرش بمانی. باید خودت را به آن برسانی! نوشتهای از آیت الله جاودان میرسد. خدایا با قلب های ما چه میکنی؟! «مردان شما به یک کار سنگین جهادی مشغولند...»
فقط بیقرارها دنبال «قرار» میگردند!
حالا بعد از گذارندن دوره مسئلهمحور «راعون» در مرکز رشد و صحبت با چندین نفر از اعضای هستهها، دیگر تقریباً مطمئن شدها؛ این آدمها، با همه تفاوتهایشان در حوزه مسائل و عرصههای تخصصیشان، یک شباهت مهم با همدیگر دارند: همهشان بیقرارند! بدون توقف! دائماً در حرکت و جستجو.
آرامشِ حینِ طوفان!
بعد از ظهر، العربية از پیدا شدن پیکر سید هاشم صفی الدین خبر داده بود. یاد سید عبدالله افتادم و حال او را تصور کردم؛ خبر، آب سردی بود؛ با این حال بعد از حرفهای سید عبدالله، تشویش کمتری نسبت به قبل داشتم. یاد ایمان و صلابت و روحیه بالای سید عبدالله افتادم، با شهادت برادرش هم حتماً خم به ابرو نمیآورد. ملتی که خدا دارد، شکست ندارد...
روایت یک بازدید
متن حاضر، روایتی است از بازدید یکی از اعضای پژوهشگاه فقه نظام از قرار است. در بخشی از این روایت میخوانیم: ... اهتمام و دلسوزی فعالان نسبت به انقلاب اسلامی و حل مشکلات درسآموز و امیدآفرین است. سلام و درود خدا بر عالم فرزانه و انقلابی حضرت آیت الله مهدوی کنی و برکت و رحمت الهی بر اساتید و پژوهشگران و فعالان این مرکز مبارک.
یک قرارِ خانوادگی!
جمعه روز خانواده است! پای خانواده که میآید وسط خیلیچیزها عوض میشود. یاران رشد، حالا بیشتر از آن که مرکز رشدی باشند، پدرند. سه تا از بچهها از وسط راهروی بخش رویداد میدوند بیرون. یکی از آنها پشت سر هم میگوید «آهنربا آهنربا»! احتمالاً در دنیای سهنفرهشان معنایی دارد! حالا قرار کمی قرارتر است. دوتا از دخترها دست در دست هم از هستهها دیدن میکنند. خانوادهها یکی یکی هستهها را میبینند و میروند جلو. جمعهها روز خانواده است.
یک قرارِ آهسته…
نمایشگاه قرار فَست است اما یک جریانِ تدریجی، زیرِ پوست آن وجود دارد. پشت هرکدام از اینفوگرافیکهایی که به دیوار چسبانده شده، ساعتها سیاهمشق و مباحثه و مطالعه و پژوهش و مبنا و کار میدانی خوابیده. هر هسته، به تدریج شکل گرفته. هر آدم به تدریج آمده. دیدنشان فقط کمی دقت لازم دارد. به علاوه کمی تدریج!










































































