• عزیز دلم! چقدر دلت این لحظه را می‌خواست. ۱۴ دی ۱۴۰۴

    روایتی از همراهی با مادر و همسر شهیدان رشید
    عزیز دلم! چقدر دلت این لحظه را می‌خواست.

    مجری از همسرِ سردار رشید اسلام، «سردار غلامعلی رشید» دعوت می‌کند تا برای ما سخن بگوید. خانم دکتر ترابی‌کیا در جایگاه قرار می‌گیرند. البته نه فقط به عنوان یک مادر و همسر شهید یا یک بانوی امداگر زمان جنگ، حتی نه به عنوان یک استاد فلسفه در حوزه و دانشگاه؛ بلکه به عنوان یک مربی که هنرمندانه یک خانواده را به سعادت رسانده است و مانده تا رسالتش را تکمیل کند...

زن خردمند؛ صدایی که باید دوباره شنیده شود. ۰۵ خرداد ۱۴۰۴

روایتی از نشستی صمیمی با خانم امیرزاده | نویسنده رمان «مثل نهنگ نفس تازه می‌کنم» زن خردمند؛ صدایی که باید دوباره شنیده شود.

پدر؛ اسطوره‌ی جاودانه… ۲۵ دی ۱۴۰۳

انتشار روایتی از نشست یاران مرکز رشد با آیت الله مهدوی کنی (ره) پس از یازده سال پدر؛ اسطوره‌ی جاودانه…

طلاها و قصه‌ها ۳۰ آذر ۱۴۰۳

روایتی از مشارکت خانواده مرکز رشد در پویش نذر طلا طلاها و قصه‌ها

جهاد در قلب تهران! ۱۷ آبان ۱۴۰۳
روزنگار؛ خرده روایت‌هایی از قرار هفتم مرکز رشد

جهاد در قلب تهران!

مرد بدون توجه به اطراف با لذتی ظاهرشده، غرفه و کارهایش را برای همسری که از غرورش سؤال می‌پرسد، توضیح می‌دهد. گویی آن غرفه را با هم ساخته‌اند و به این نقطه رسانده‌اند! انگار خدا، تمام نشانه‌هایش را چیده بود تا به من ثابت کند که جهاد را باید در قلب تهران نیز ساخت و جهاد آمدنی نیست که منتظرش بمانی. باید خودت را به آن برسانی! نوشته‌ای از آیت الله جاودان می‌رسد. خدایا با قلب های ما چه می‌کنی؟! «مردان شما به یک کار سنگین جهادی مشغولند...»

فقط بی‌قرارها دنبال «قرار» می‌گردند! ۱۲ آبان ۱۴۰۳
روزنگار؛ خرده روایت‌هایی از قرار هفتم مرکز رشد

فقط بی‌قرارها دنبال «قرار» می‌گردند!

حالا بعد از گذارندن دوره مسئله‌محور «راعون» در مرکز رشد و صحبت با چندین نفر از اعضای هسته‌ها، دیگر تقریباً مطمئن شده‌ا؛ این آدم‌ها، با همه تفاوت‌هایشان در حوزه مسائل و عرصه‌های تخصصی‌شان، یک شباهت مهم با همدیگر دارند: همه‌شان بی‌قرارند! بدون توقف! دائماً در حرکت و جستجو.

آرامشِ حینِ طوفان! ۰۹ آبان ۱۴۰۳
روایتی از دیدار با نماینده حزب‌الله لبنان در ایران

آرامشِ حینِ طوفان!

بعد از ظهر، العربية از پیدا شدن پیکر سید هاشم صفی الدین خبر داده بود. یاد سید عبدالله افتادم و حال او را تصور کردم؛ خبر، آب سردی بود؛ با این حال بعد از حرف‌های سید عبدالله، تشویش کمتری نسبت به قبل داشتم. یاد ایمان و صلابت و روحیه بالای سید عبدالله افتادم، با شهادت برادرش هم حتماً خم به ابرو نمی‌آورد. ملتی که خدا دارد، شکست ندارد...

روایت یک بازدید ۰۴ آبان ۱۴۰۳
روزنگار؛ خرده روایت‌هایی از قرار هفتم مرکز رشد

روایت یک بازدید

متن حاضر، روایتی است از بازدید یکی از اعضای پژوهشگاه فقه نظام از قرار است. در بخشی از این روایت می‌خوانیم: ... اهتمام و دلسوزی فعالان نسبت به انقلاب اسلامی و حل مشکلات درس‌آموز و امیدآفرین است. سلام و درود خدا بر عالم فرزانه و انقلابی حضرت آیت الله مهدوی کنی و برکت و رحمت الهی بر اساتید و پژوهشگران و فعالان این مرکز مبارک.

یک قرارِ خانوادگی! ۰۱ آبان ۱۴۰۳
روزنگار؛ خرده روایت‌هایی از قرار هفتم مرکز رشد

یک قرارِ خانوادگی!

جمعه روز خانواده است! پای خانواده که می‌آید وسط خیلی‌چیزها عوض می‌شود. یاران رشد، حالا بیشتر از آن که مرکز رشدی باشند، پدرند. سه تا از بچه‌ها از وسط راهروی بخش رویداد می‌دوند بیرون. یکی از آن‌ها پشت سر هم می‌گوید «آهن‌ربا آهن‌ربا»! احتمالاً در دنیای سه‌نفره‌شان معنایی دارد! حالا قرار کمی قرارتر است. دوتا از دخترها دست در دست هم از هسته‌ها دیدن می‌کنند. خانواده‌ها یکی یکی هسته‌ها را می‌بینند و می‌روند جلو. جمعه‌ها روز خانواده است.

یک قرارِ آهسته… ۲۹ مهر ۱۴۰۳
روزنگار؛ خرده روایت‌هایی از قرار هفتم مرکز رشد

یک قرارِ آهسته…

نمایشگاه قرار فَست است اما یک جریانِ تدریجی، زیرِ پوست آن وجود دارد. پشت هرکدام از اینفوگرافیک‌هایی که به دیوار چسبانده شده، ساعت‌ها سیاه‌مشق و مباحثه و مطالعه و پژوهش و مبنا و کار میدانی خوابیده. هر هسته، به تدریج شکل گرفته. هر آدم به تدریج آمده. دیدنشان فقط کمی دقت لازم دارد. به علاوه کمی تدریج!

این میشه حکمت! ۲۶ مهر ۱۴۰۳
روزنگار؛ خرده روایت‌هایی از قرار هفتم مرکز رشد

این میشه حکمت!

کاری که مرکز رشد دارد انجام می‌دهد، کاری حکمت‌بنیان است. یعنی اینکه بتواند ایده‌ای که از ساحت عقل نظری به دست آورده با عقل عملی که درک باید و نبایدها می‌کند پیوند بخورد و بر اساس این با کمک عقل معاش تدبیر و برنامه‌ریزی کند و حل مسئله کند؛ اما نه حل مسئله سکولار بلکه حل مسئله معادگرایانه باشد... اینکه انسان دنیا را بسازد، آباد هم بکند ولی آخرت گرایانه بسازد... این می‌شود حکمت!

صورت پدر؛ سیرت پدر ۲۴ مهر ۱۴۰۳
روزنگار؛ خرده روایت‌هایی از قرار هفتم مرکز رشد

صورت پدر؛ سیرت پدر

روی دیوار دور تا دور نمایشگاه، تصویر پدر نقش بسته؛ تصویر حاج‌آقای مهدوی کنی (ره). دیوار انتهایی اما پر از قصه شده است. قصه‌های پدر؛ قصه‌هایی که «متفکر نهادساز» را روایت می‌کند. او دیوارهای نهاد دانشگاه را ساخت، کار هر کسی نبود. مربّی فکرها بود و کارش را هم کرده و حالا نوبت ما است که فکرها را به فناوری تبدیل کنیم، فناوری حل مسئله! ما خیلی کارمان راحت است که نباید دیوار بسازیم؛ ما فقط آمده‌ایم دیوارها را رنگ بزنیم!

شهادت نصرالله؛ آغاز نصرالله ۲۰ مهر ۱۴۰۳

شهادت نصرالله؛ آغاز نصرالله

سید عزیز در یکی از آخرین سخنرانی‌هایت در روز اربعین سالار شهیدان، آن لحظه که این جملات پاک بر زبان مبارکت جاری شد و فریاد زدی «خون ما که به ناحق ریخته شده است، بر این شمشیر پیروز می‌شود» چه دعایی کردی؟ شاید آنجا برای خودت هم دعا کردی. شاید دعا کردی خدایا خون من هم... . شاید می‌دانستی و اصلا خون خودت را گفتی که بر شمشیر رژیم منحوس اسرائیل پیروز است. شاید خون خودت اسم رمز پیروزی است: «لبیک یا نصرالله».